وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

بوی غریبی هوا را پر کرده بود، حتی وسوسه بازی‌های دسته جمعی هم نتوانسته بود وادارم کند که مثل همیشه زودتر از موقع به مدرسه بروم. دلم گواهی بد می‌داد، مهربانی زیاده از حد مامان به دلهره‌ام می‌انداخت. بابا بی‌آنکه حرفی بزند، تسلیم، گوشه اتاق کز کره بود و با انگشت‌هایش بازی می‌کرد. حتی پول‌توجیبی قابل‌توجه امروز او هم خوشحالم نکرده بود. خانه بهم ریخته بود و مامان که بی‌خیال این‌همه آشفتگی، کمد‌ها را زیرو رو می‌کرد، مطمئنم می‌کرد که اتفاقی که نباید دارد می‌افتد، و من که همیشه از تمیزی بیش از اندازه مامان خسته می‌شدم، چقدر دلم می‌خواست ببینم که این آشفتگی‌ها با دست‌هایش محو می‌شوند، و حتی بی‌خیال چشم‌غره‌های عتابگرش بودم که به بی‌توجهی‌ها و شلختگی‌هایم می‌رفت. دیشب اگر زودتر خوابیده بودم، اگر پچ‌پچ‌های مامان بالا نگرفته بود و سعی بابا در پائین آوردن صدایش جواب می‌داد، اگر خودم با گوش‌های خودم نشنیده بودم ...

-             بچه‌ات هم ارزانی خودت، دیگه خسته شدم...

-             هییییییییییییس...

بابا که صدام زد، نه بلندی گفتم و دویدم سمت اتاقم.

-             ستاره جان داره دیر می‌شه

-             ننننننننننننه

این‌بار اما بغضم ترکید و صدای قدم‌های محکم بابا قلبم را به هراس انداخت. سایه‌اش که به اتاقم وارد شد، سرم را برگرداندم و میله‌های پنجره را محکم در دستانم فشردم و فکر می‌کردم که آیا بگم که دوباره همه چیز را شنیده‌ام و می‌دانم...

-             ستاره، چی شده بابا؟

نه، لحنش هم با همه تلاشی که می‌کرد مثل همیشه نبود. هرچه مهربانی بیشتر می‌شد، بیشتر می‌ترسیدم. دست‌های سایه روی سرم حرکت خفیفی کرد، انگار منتظر جرقه‌ای بودم که خودم را بغلش بیندازم، تا به بهانه‌ی گریه‌های پر صدای من، کمی از اندوهش را سهیم شوم.

*

هیچ چیز جلوی رفتن مامان را نگرفت، نه من که از شدت هق‌هق  صدایم در نمی‌آمد، و نه حتی این‌همه وسیله که با سلیقه خودش خریده بود و چیده بود. کمی مکث کرد، حتی در آن حال، اشک‌هایی را که از گوشه چشم‌های گریزنده‌اش پائین می‌افتاد، دیدم. یک‌وقت‌هایی در زندگی هیچ نیرویی مانع جریان تند و عمیق رودخانه نمی‌شود، چیزی در آب افتاده بود و این جریان آن‌را با سرعت از ما دور می‌کرد. کمی که گذشت، دیگر هیچ از سایه مامان در کوچه باقی نمانده بود. شاید اگر چمدانش سنگین‌تر بود، تا رسیدن به آژانس سر خیابان، آهسته‌تر از پیش چشمانم دور می‌شد و بیشتر می‌دیدمش...

بابا را یک ساعتی ندیدم. هیچ‌چیز را ندیدم. دنیایی در من فروریخته بود که زمانی برای بازسازی‌اش می‌خواستم. بعد از یک‌ساعت، سایه‌اش روی صورتم افتاد. حالا لباس‌هایش را عوض کرده بود و ته‌ریشش، با بوسه‌های هول‌هولکی که از من می‌کرد، پوستم را به خارش می‌انداخت. خانه را خاموشی عجیبی فراگرفته بود...

-             ستاره جان بابا، حاضر شو بریم شهر‌بازی

بدون هیچ مقاومتی پاشدم و زیر نگاه‌های سنگین بابا، لباس‌هایم را از کشو بیرون کشیدم. جوراب‌هایم پیدا نمی‌شدند. تا آمدم داد بزنم، اسم مامان روی لب‌هایم ماسید. تنم کوفته بود. برای آدم خسته، کسی که در جریانی گرم، جوراب‌های تمیز را با محبت به دست بدهد، محالی نزدیک است.

زنگ تلفن، رسوایی بی‌گناه مارا می‌نواخت. سایه از اتاق بیرون رفت و صدا قطع شد. مثل مجرمانی فراری با سرعت سوار ماشین شدیم و از خودمان گریختیم.

بازی‌هایی را که بتوان با بابا انجام داد، کم بودند، اما دست‌های پیچنده من، وقتی دست‌هایش را در هیچ شرایطی رها نکرد، فهمید که باید با همین سکوت محتاط همسفرم بماند. سکوت و تحمل احاطه‌مان کرد، چراغ‌های رنگی از فراز چرخ و فلک، منظره‌مان را روشن می‌کرد. با تپق بابا در سوار شدن، خنده‌ی بی‌دلیلی بر لبانمان نشسته بود که حالا حالا نمی‌خواستیم از دستش بدهیم. این اولین‌بار نبود که با هم درگیر چنین تجربه‌ای شده بودیم. روزهای اول کمی سخت بود و اگر عطر مامان، مثل سایه‌اش، آهسته‌آهسته از کوچه رد می‌شد و می‌رفت و دور می‌شد، شاید این بغض‌ها هم تا مدتی بی‌خیال ما می‌شدند.


نوشته شده در یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin