وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

آهسته قدم می‌زنم که پوسته احتیاطم ترک نخورد. مبادا کسی حواسش پرت من شود و به کودکی‌ام پرتاب شوم. چقدر بزرگ شدن دردسردارد. این پیچ سرسبز به هوس دویدن می‌اندازتم. هوس بی‌خیال خندیدن. اما آهسته قدم می‌زنم که مبادا خطای نابخشودنی از من سربزند. این‌روزها مادربزرگ با پیراهن گلدارش هم نیست که پشتش پنهان شوم که دست کسی به من نرسد.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin