وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

ترا بخشیدم که خودم را بخشیده باشم. شک نکردم به خودم، تنها گاهی از وسوسه‌ی گمنام شدن، پر می‌شوم، از وسوسه‌ی برای همیشه ندیدنت. حسی غریب تمام معادلات ذهنی‌ام را به‌هم می‌ریزد و چشم‌های تو مرا از حماسه‌ی رفتن بی‌نیاز می‌کند. از غمگین ماندن در چارسوی سرگردانی و تنهایی. و چشم‌های تو پاسخی است که به خودم می‌دهم، در سوالی که با هر تلنگر از خویش می‌پرسم، آیا براستی همه‌ی این لحظه‌ها، احساسی بی‌بدیل از شورشی عظیم بر علیه مرگ نیست؟

چشم‌های تو پاسخی است که به خودم می‌دهم، و از زندگی به سهمی می‌رسم که مالکم می‌کند. سهمی از یک لحظه که نگاهم می‌کنی و من حبس می‌شوم. هیچوقت از شمارش روزها اینگونه به هراس نیفتاده بودم. اینبار می‌خواهم که نگذرد. . .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin