وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

می‌خواهم از کلمه‌هایی بگویم که با خود رازهای بسیاری دارند. رازهایی که شبیه هیجانات دهه‌شصتی بودن، از همه‌ی لحظه‌ها کام می‌گیرند. مزه مزه می‌کنند. آن‌قدر عمیق‌اند که تاول می‌زنند روی زندگی، دهان وا می‌کنند و شبیه همین زشتی‌های خودخواسته هستند. شبیه واقعی‌ترین پرنده‌هایی که تسلیم قفس هستند، تسلیم درهای باز. بی‌درک وسوه‌ی آسمان. لذت بردن در قعر. زیبا کردن دیوارهای غار از هراس مواجهه با روشنایی رهایی. خو کردن به ترس، سرسپردن با تمام عاطفه به شب، شکست، سکون. می‌خواهم از بین این کلمه‌ها، متوسط بودن را بیرون بکشم و آن‌قدر نزدیک چشم‌هایتان بیاورم که سایه‌اش بیفتد روی تمام روبرو... روبرو... دیواری که نام آینده بر آن گذاشته‌ایم و وقتی روبرو دیوار باشد، هیچ هراسی برای شکست وجود ندارد. جدالی نیز هم. صدای منظم قدم‌هایی سنگین روی زمینی مفروش به‌گوش می‌رسد. هِم... هِم... هِم...

ما آدم‌های «تقریباً» بوده‌ایم که حتی پیش از قطعیت‌هایمان هم «اما» و «شاید» روئیده. مزرعه‌هایمان از آفت و محصول پُر است، کارنامه‌هایمان از شکست و پیروزی. غروری وجود ندارد جز در فروتنی؛ و قهرمانی نمی‌بینی به‌جز عکس‌هایی از کسانی، متعلق به تاریخی، بر روی دیوارهایمان. قرارهای هفتگی گورستان را دوست داریم. عطرِ تن نوزادان را دوست داریم. تنهایی را دوست داریم. جمعیت را دوست داریم. در حوالی تقدیرمان پرسه می‌زنیم و حال‌مان را کلمه‌ها خوب و بد می‌کنند. چیزی برای بخشیدن نداریم؛ رنجی برای به‌دوش کشیدن. متوسطیم. متوسط.

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin