وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

 

 

صفحه که برویم باز می‌شود دستانم ناخود‌آگاه بروی آن می‌لغزد. احساس می‌کنم تا ساعت‌ها حرف برای گفتن دارم. و من چه عاشق این صفحات خالی‌ام. عاشق منظره رقص افکار در شکل واژه‌ها. منظره کشف ناگفته‌های انباشته در سر و محو سنگینی افکاری که گاه خسته‌ام می‌کند. خسته. به این دنیای آفریننده اعتماد دارم. به این لحظه‌های پر‌اشتیاق شکل‌گیری و رویش. به این‌که با همین نوشته‌ها می‌توانی گردآور کسانی باشی که راه و رسم نوشتن نمی‌دانند و چه با خوانش افکارت چون همزادی دوستت می‌دارند و برای همیشه مهمانت می‌شوند. اینکه تو مسئول می‌شوی، و نمی‌توانی از هر در سخنی برانی. و حتی شاید مورد انتقاد قرار بگیری. چه مشغولیت شیرینی که با واژه‌ها درگیر می‌شوی و خودت را از میان ایشان کشف می‌کنی.

این‌که پریشانی‌هایت را سامان می‌بخشی و هیچ حرف حیفی هدر نمی‌رود. از همه دلچسب‌تر این‌که مسئول می‌شوی و چه چیز زیباتر از این خصیصه می‌تواند ترا بالا ببرد و بزرگ کند. شاید به این دلیل باشد که از خرید دفترهای سفید آنچنان مشعوف می‌شوم که از خرید کتابی تازه. به من که مجال می‌دهی، پرواز می‌کنم. این تنها طریقی است که انتظارش را می‌کشم.

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin