وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

تصور کن...

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، اتاق ناآشنا به‌نظر بیاید، خانه ناآشنا بیاید، خودت؛ با ترکیبِ اندامِ تازه‌ای، با فکرهای تازه‌ای...

تصور کن، دلت بیاید که بی‌رحم باشی، دلت بیاید بی‌خیالِ غمگینی داشته باشی، رنجِ کوچکی از جنسِ پریدنِ لاکِ گوشه‌ی ناخنت، یا سفید شدنِ حداکثر پنج تارِ مو در کُلِ سرزمینِ موهایت. اصلاً تصور کن که دیگر «تو» نباشی...

هنوز دوستت دارم با همین ابعادِ تازه، مثلِ حقیقتی که از آن گریزی ندارم. تو اتفاقی ناگهانی نیستی. تقدیری. و من چه درخت باشم، چه سنگ، چه خودم... هنوز

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin