وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

بعضی حرف‌ها را هیچ‌کس نمی‌شنود. بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. درست مثل بعضی فکرها که از یک تاریخ معین در کله ما متولد می‌شوند، و در لحظه‌های مشخص و نامشخصی که از آن‌ها آگاه نیستیم، سایه‌شان را می‌اندازند روی دیوارها، پیش پایمان. سایه‌های غیرقابل انکاری از حضوری که هیچ توضیحی برای حضورشان نداری.
بعضی حرف‌ها مثل اینکه در بسیاری از لحظه‌ها دوستت داشته‌ام... مثل یدک کشیدن این نگرانی‌های کوچک و بزرگ که مثل توضیحات شناسنامه، چسبیده‌اند به زندگی‌ام و کاری از دستم برای نادیده گرفتنشان برنمی‌آید. نگران هیچ نبودن و نگرانی‌های انحصاری داشتن... مثلاً اشکال ندارد که چای سرد شود، اشکال ندارد دیر برسیم، اشکال ندارد شام نپخته باشیم، از پرواز جابمانیم، اشک‌هامان را گاهی روی مرگ بپاشیم، بارداری‌هایمان در استراحت مطلق بگذرد، سفرمان کنسل شود، قرارداد کاری‌مان کوتاه شود، لغو شود، ...
می‌بینی هیچ‌کدام ازین نگرانی‌ها مانع زندگی نیست. مانع اینکه سلول‌های گوش‌ات بیدار شوند و صدای آبی که دارد دست‌هایت را می شوید را بشنود. صدای پاهایت را وقتی از پله‌ها پایین می‌روی. صدای بسته شدن در را...
نگران نیستم به ساعت حرکت مترو نرسی، اینکه کفش‌هایت را واکس زده باشم ندیده باشی، لقمه را فراموش کنی، گوشی‌ات را جابگذاری... نگرانم برایت فرقی نداشته باشد که چه کسی دارد به این مسائل کوچک دررابطه با تو فکر می‌کند. نگران نیستم میزان دوست داشتنم را درک نکنی، نگرانم اینکه دوستت بدارند فرقی نداشته باشد با دوست نداشتنت. نگرانم احساساست نسبت به کیفیت دست دادن‌ها، حالت نگاه‌ها بی‌تفاوت شوند، نگران نیستم روزی بمیری، اما بسیار نگران اینم که تنها زنده باشی، حدود معینی از فضا و هوا را اشغال کنی و میزان مشخصی از سهم بشقابت برای نمردن سلول‌ها کافی باشد.
بعضی کارها را کسی نمی‌بیند. مثل اینکه بارها سعی کردم این گره‌ها را باز کنم، بروم در خیابان خودم را رها کنم و به هیچ‌کجا تعلق نداشته باشم. بی‌اثر باشم، شاهدی که چشم‌های شیشه‌ای دارد، قلبی سنگی دارد و خوب بلد است ادای رفتارهای واقعی را دربیاورد، طوری‌که هیچ‌کس به خودش اجازه اعتراض ندهد، هیچ‌کس کم‌کار نبیندش، تمام دغدغه‌هارا با صوت‌آواهای موجهی بروز بدهد و کاری کند که کاری نکرده باشد و تو سال‌ها قبلش، مُرده باشی، ساعت‌ها قبلش، ...
بعضی فکرها را، بعضی احساسات را... ریخته‌ام در کوله‌پشتی کوچکی. با خودم می‌روم سفر. با بعضی توشه‌ها که هیچ‌وقت شاید به کارم نیاید اما وجودشان به من اعتماد می‌دهند، خیالم راحت است و دنیایم را امن می‌کنند. درست است که با دوست‌داشتنت هیچ‌کدام از اقساط عقب‌افتاده را نتوانستم پرداخت کنم، اما بدهکاری ناامید نماندم. درست است این نگرانی‌های کوچک ناگفتنی مترود، مرا از ایستگاهی به ایستگاه بعدی نمی‌رساند، اما من رهاشده‌ای بی‌مقصد نماندم. من چیزهای زیادی دارم که با کلمه‌هایی که ندارم، قرار نیست راجع‌شان صحبت کنم. فقط گاهی سایه‌ام دوتایی می‌شود، می‌افتد روی زمین، روی دیوار...
نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin