وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

تصورت که می‌کنم، جهانم روشن می‌شود. درست شبیه یک‌روز در وسط هفته، که مرخصی می‌گیری و دل به شهر می‌سپاری. به جمعیت شتابانِ ساعت یازده نگاه می‌کنی، بدون اینکه عجله‌ای برای رسیدن داشته باشی.

نزدیک‌تر که می‌آیی، سایه‌ات می‌افتد کنار سایه‌ام، خورشید با سایه‌هایمان نقشه‌هایی می‌کشد که از دست ما بر نمی‌آید. به زبانمان نمی‌نشیند. دنیا امن می‌شود. درست شبیه چرت زدن روی پاهای مادرت. تمام فکرهای مزاحم دور می‌شوند.

دست‌هایت می‌تواند لحظه‌هایم را برای پیاده‌روها، خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها ترجمه کند. مترجم نگاه‌هایت مرا با حرف‌های ناشنیده آشتی می‌دهد، با انسان‌هایی که نمی‌شناختم. تقصیر نبودن توست که این‌همه تنهاییم، من و این اتاق.

نوشته شده در یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin