وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم روشنه

این را مادرم گفت. من اما نگران بودم. صبح وقتی توی ناباوری قدم به خیابان گذاشتم احساس کردم به این شهر تعلقی ندارم. احساس کردم رأی‌گیری در سرزمینی که رأی آدم‌هایش را می‌توان با یک جمله فریبکارانه و یا هزینه‌ای اندک خرید، معنی ندارد.

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم شور می‌زنه

این را مادرم می‌گوید. این روزها که من کمی دیرتر به خانه می‌رسم.

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin