وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

خب من دیر شنا کردن یاد گرفتم. یعنی هنوز هم خیلی خوب یاد نگرفتم اما دیگه غرق نمی‌شم. مادرم از آب می‌ترسید و همیشه مارو از نزدیک شدن به آب منع می‌کرد. تا اینکه پارسال تصمیم گرفتم این تابو رو بشکنم و رفتم کلاس آموزشی... از لحظه‌های طنزی که آفریدم بگذریم، نکات جالبی در ذهنم موند. مثلاً اینکه بارها داشتم خودم رو در عمق یک‌متری غرق می‌کردم. خودم. با دست خودم. آنقدر دست و پا می‌زدم که آب‌های آروم رو تبدیل به جریانی وحشی می‌کردم. کافی بود آروم باشم و خودم و به آب بسپارم...

خیلی‌وقت‌ها در زندگی‌ام همین کارو کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin