وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این‌روزها سراسر من درد می‌کند

 یاد گرفتم داشتن اندوه خوب، خیلی ارزشمندتر از شادی سطحی است. و اما یادتر گرفتم که بعد به همه‌ی این اندوه‌ها بخندم، بخندم، بخندم... مثلاً تصور کن صبح جمعه است، دراز کشیده‌ای روی تختت، فیلمی بی‌قواره از هالیوود را می‌بینی و صفحه‌ی گوشی همراهت روشن خاموش می‌شود. تو به دیدن فیلمت ادامه می‌دهی. روشن می‌شود. ادامه می‌دهی. خاموش می‌شود. ادامه می‌دهی...

 

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده‌، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 یاد گرفتم همان اندازه که در پنهان کردن بعضی احساسات باید کوشا بود، در نشان دادن بعضی دیگر نباید. نباید... باید مثل لباس از تنت درش بیاوری، بشوری‌اش، پهنش کنی روی رخت‌آویز. اصلاً هم منتظر زود خشک شدنش نمانی. حتی می‌توانی شریک‌اش شوی با کسی که با اضطراب پله‌ها را بالا می‌آید و بلد نیست عمیق‌ترین دغدغه‌هایش را به تو انتقال بدهد. کسی‌که با همان سرعتی‌که آمده پائین می‌رود.

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 نمی‌توانی کاری بکنی که اظهارنظر نکنم، مثلاً نگویم که از وقتی یک‌بار در کودکی گم شدم، و چادر مشکی زن غریبه‌ای را گرفتم که چادر مادر نبود، اعتمادم به این سیاهی‌ها کم شده یا مثلاً اینکه خودم را پخش می‌کنم توی لحظه‌ها، توی اماکن عمومی با اجتماعات دور و نزدیکی معاشرت می‌کنم یعنی حواسم به دست‌های غمگینت نیست. حالا هی بشکن بزن و زیر لب آواز همیشگی‌ات را بخوان. نمی‌توانی مانع دیوانگی‌هایم شوی، اینکه دست بگذارم روی تکه‌های تنم... اصلاً حتی اگر کسی متوجه این کبودی‌ها نشود دردم می‌آید.

دیر است، پس چرا متولد نمی‌شوی

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

خیلی ساده است. با نتوانستن در نوشتن کاری نمی‌توانی بکنی. هروقت شاعری به من می‌گوید مدت‌هاست ننوشته‌ام، درکش می‌کنم. این کار ساده‌ترین کاری است که از دستم بر می‌آید. انگار بخواهی بمیری اما عمرت به دنیا باشد، از حضورت خوشحال نیستی...

 

پ ن: شعر از شادروان «نجمه زارع»

پ ن 2: گرما بیشتر به تنهایی طعنه می‌زند

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin