وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

دیگر وقت به‌دنیا آوردنت است. نه من توان نگهداری‌ات را دارم و نه تو صبر داری. حس می‌کنم از تمام آستانه‌ها گذشته‌ام. از اولین‌بارهای پر اضطراب و هیجان. دیگر باید تو بیایی و این درها را باز کنی و رنگ‌های جدیدی به من نشان بدهی. آهنگ‌های جدیدی و حس‌های جدیدی. از اینجا به بعد با افول شوق و جاذبه مواجهم، باید بیایی با دست‌هایت مرا به دنیا وصل کنی و به‌دنبال شوق بی‌امان‌ات بکشانی.

***

از یک زمانی به بعد دیگر فقط سکوت می‌کنم. نه چانه می‌زنم، نه دنبال قانع کردن هستم و نه حتی ناراحت می‌شوم. برای اینکه یک نفر به این نقطه برسد اما زمان زیادی صرف می‌شود. این نقطه، بی‌تفاوتی است و رد شدن از حریم‌های وابسته به حس و خواستن. دیگر اهمیتی ندارد که چقدر آدم‌هایی که با آنها مواجهید غمگینند، دارند فیلم بازی می‌کنند و حتی تلاش خنده‌داری در رنج‌ دادنت می‌کنند. رهایشان می‌کنی در دنیای خودشان باشند و سعی می‌کنی مسیری را در پیش بگیری که کمترین مواجهه با آن‌ها را داشته باشی. می‌نشینی یک گوشه و زیرلب می‌خندی...

***

به‌هرحال در این دنیای بزرگ باید چندنفری هم باشند که تورا دوست داشته باشند. اولی‌اش می‌تواند تو باشی، با اندکی که دوستم داری و با اینهمه دوست داشتنت که از چشم‌هایم بیرون زده، از دست‌هایم بیرون زده از رد پایم روی آسفالت داغ.

شاید کسی که با عنوان‌های عاریه، ترس از دست دادنم را پنهان می‌کند بعدی باشد. یا کسی که آهسته روی صندلی می‌نشیند و آهسته‌آهسته نزدیکم می‌شود. یا سایه‌ای که گاه پشت سرم حس‌اش می‌کنم با نگاه‌هایی که مرا به‌یاد چهارده‌سالگی‌ام می‌اندازد.

من به اعتماد این حرف‌های به زبان نیامده ایمان دارم. به اینکه دست‌های نامرئی این دوستی‌ها، حواسشان به خستگی‌هایم هست. می‌دانند این آسفالت‌ها چقدر داغند. می‌دانند آخرین‌بار که کسی روی زمین افتاده، دردش را بغض کرده گذاشته در گلویش و حالا به هر بهانه‌ای باران می‌گیرد.

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin