وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

1.

حس خود-فشردگی دارم. گاهی دوست دارم مثل شبح باشم. این ربطی به تعیین مرزها و نوع رفتار هم ندارد. سطح وقاحت عمومی ارتقاء پیدا کرده و به ناچار برای حرکت هماهنگ در راستای حقوق اجتماعی و شخصی‌ات باید روشی میانه و غیرشفاف داشته باشی.

دغدغه فراتر از نقاب است. تربیت زیرپوستی، از تو انسانی می‌سازد که بین خودت و آنچه می‌نمایی هم فاصله می‌اندازد. حتی نمی‌توانی تشخیص بدهی اینکه می‌خواهی ترجیح توست یا خواسته‌ات. پیچیده‌تر می‌شوی. و در این لابیرنت گنگِ‌بی‌مقصد، خودت بازیگری و خودت را بازی می‌دهی.

2.

یک وقت‌هایی هست که درگیر مسائلی می‌شوی که قادر به درمیان گذاشتنش با تعداد اندکی هستی. شاید اسم این تعداد اندک را بتوان دوست گذاشت. مثلاً بچه که بودم، دعوای پدر و مادرم یا گرفتاری‌های مالی، مسائلی بودند که خیلی بابتشان خجالت می‌کشیدم. شاید اون‌روزها به‌غیر خواهرانم هیچ‌کس دیگری وجود نداشت که بتواند دوستم باشد. بعدها دیگه این موضوعات برایم مسئله نبودند. امروز می‌توانم تعریف بهتری از دوست را ارائه بدهم. یک همراه بی‌قضاوت، که ادامه روند دوستی‌اش ربطی به کدورت‌ها و اتفاقات کوچک ندارد. شبیه پدر و مادر که کاری با خوبی و بدی‌ات ندارند. به زشتی و زیبایی‌ات. به موقعیتت... تنها به وجودت کار دارند.

متوجه شدم نه خودم دوست خوبی برای خیلی‌ها بودم و نه خیلی‌ها برای من. اینکه یک روز صبح از شدت هق‌هق نتوانی مسیر مستقیم سرکارت را برانی و مجبور باشی وارد پارک چیتگر بشوی، اینکه بترسی و تنها کسی‌که به ذهنت برسه بهش زنگ بزنی که بیاد و باهات «هم‌سکوتی» کنه، اینکه خیلی ادعای دوستی هم باهات داره جوابت رو نده... فکر می‌کنی چرا؟ اصلاً به‌هر دلیل. پیام بدی که خیلی حالم بده و باز جواب نگیری... بعد گریه کنی و گریه کنی و دلت یه دوست بخواد که بیاد و تسکینت بده. چون حالت به دلیل مسئله‌ای که مسئله‌ی این روزهاته بده...

چیتگر اون ساعت خیلی جای مناسبی برای تنهایی نیست. اصلاً دنیا جای مناسبی برای تنهایی نیست. به ریما زنگ می‌زنی و بیست‌دقیقه بعدش کنارته. باهاش حرف می‌زنی و گریه می‌کنی. خالی که شدی تورو تا دم در شرکت همراهی می‌کنه و می‌ره. با اون انگار تمام اندوهت می‌ره. دلت قرص می‌شه از بابت اسمی که توی گوشی‌ات ذخیره کردی، از بابت زمانی‌که صرف کردی، از بابت بی‌قضاوتی و امنیتی که می‌تونی روش حساب کنی.  باقی اسم‌ها رو هم می‌گذاری یه اسم باشند...

 


 

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin