وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

و عشق فرق دارد. عشق را نمی‌توانی با هیچ‌چیز معامله کنی و نمی‌توانی به‌راحتی درموردش صحبت کنی. آنقدر فرق دارد که اندوهش‌را ارج می‌نهی، از رنجش نمی‌رنجی، و سرت را با غرور بالا می‌گیری و می‌گویی که هی آدم‌ها، چندنفر از شما پرواز کرده‌اید، اصلاً متوجه این بال‌ها شده‌اید؟ چقدر خوشحالم که معنی آسمان را بلدم، سقوط کرده‌ام و وقتی کسی در هوای انسانی‌که دوست دارد پرواز می‌کند، چقدر سقوط می‌تواند فهم دیگری از پرواز باشد. مهم نیست دست و پایت درد می‌گیرد، سلول‌هایی از روحت زخم می‌شود، عشق آزادت می‌کند، حتی از شهوت خواستن و خواستن، از عادت به دیدن و چشم‌ها و دست‌ها و... دنبال تفاهم عمیق‌تری می‌گردی، دارایی‌های عمیق‌تری به وزنت اضافه می‌کند. نه مالک کسی هستی و نه ترس از دست دادنش را داری. در ذرات هوا و دانه‌های خاک شریکش می‌شوی. شریکش می‌شوی و آنقدر زنده می‌مانی که مرگ بمیرد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin