وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

می‌ترسم

از اینکه با خودم تنها بمانم. بی‌تردید زورم به زور خاطره‌ات نمی‌رسد. به اینکه مثل یک چشم بزرگ، روبرویم می‌نشینی و تماشایم می‌کنی. از حرف‌های نامربوط اسمت که قرار است لابلای تمام این نوشته‌ها بنشیند و بجای اینهمه که دلتنگم سوگواری کند.

می‌ترسم

از نوشتن. از تقدیم این صفحه‌های خالی به دست‌هایم. از اینکه شاید در انتهای یکی از همین متن‌ها خودم را خلاص کنم. از اینکه این کلمات سرطان گرفته‌اند، ذهنم سرطان گرفته و تو مسئول رشد بی‌رویه‌ی این سلول‌ها هستی. مسئول ناامیدی مطلقی از نبودن تو.

می‌ترسم

به همین سادگی که از مردن، از اینکه واقعاً دیگر نباشی و هیچ‌کس نمی‌تواند با یک تکه‌سنگ سرد حرف‌هایی را بزند که به زبان نمی‌آیند. از اینکه دوست داشتنت کافی نیست. حتی همین‌که می‌دانم در گوشه‌ای از این دنیا داری حجم مشخصی از هوا را وارد ریه‌ات می‌کنی و مثل همه‌ی آدم‌ها گاهی دست‌هایت را زیر چانه می‌گذاری و پشت گردنت را می‌خارانی.

از اینکه ترس‌هایم کوچک بشوند، غصه‌هایم کوچک بشوند و آدمی بشوم که حواسش به رفتن پائیز نیست، به توقف لبخند در چهره‌ات، به بهانه‌ی کوچکی که با آن صدایت را به من هدیه می‌کنی. می‌ترسم دیگر حواسم پرت کلاغ‌ها نشود، پرت ریتم تند دست‌هایت روی دسته‌ی مبل، جای پای عبورت از اتاقم که با نشانه‌های کوچکت پر است.

می‌ترسم، هرلحظه که دوستت دارم، هر فکر که دوستت ندارم، هرکار که می‌کنم و نمی‌کنم. از درد بی‌درمانی که تویی، از کله‌ام بیرون می‌زنی، خودت را می‌اندازی روی این صفحه‌ها و تمام‌اش را خط‌خطی می‌کنی...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin