وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

دقیقاً این همان چیزی است که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای آزادی، استقلال، برای اینکه تمام مرزها را بردارم که شاید تصویری موجه از زنی آزاد را ارائه کنم، اینکه با چشم‌هایت می‌خواهی دور من حصار بکشی را دوست دارم و این دقیقاً همان آسمانی است که می‌خواهم. این دقیقاً همان فصلی‌است که از مبادرتم به تنهایی‌های ویترینی جلوگیری می‌کند، از تماشای چهره‌ی بی آرایشی که قرار نیست بدون دست‌های تو شبیه کسی باشد که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای صلحی که باید به‌کام همه می‌ریختم، این جدال نامحسوس دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهم. این حساسیت‌های مهارنشده، این حرف‌های مهاجم و وحشی... سرشار از لذتی بی‌مرزم در دست‌هایت که می‌نشینم. در دست‌هایت که راهم می‌برد که برگردم به خانه. دقیقاً همان نقطه‌ای که ادراک پنجره‌هایش را تنها تو می‌دانی، ادراک درهایش را که اینبار می‌بندمش به روی عزیمت.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin