وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

داره اتفاق می‌افته، مثل لحظه‌ای که بالاخره می‌رسه، چیزی شبیه گذشتن زمانه که نمی‌تونی جلوی گذشتنش رو بگیری. شبیه همین حالا، که داره اتفاق می‌افته، دقیقاً توی دلم، همون‌جایی که خیلی بهش اعتماد می‌کنم، خیلی حواسم بهش هست، خیلی هواشو دارم حتی وقتی برای کسی فرو می‌ریزه، کسی‌که حتی حضور همین دل رو درک نمی‌کنه. داره اتفاق می‌افته، انگار پرنده‌ای سنگ خورده، این دیوار هرچقدر هم بلند، نمی‌تونه مراقب این پرنده باشه، پرنده‌ای که سنگ خورده، از نرمی دست‌هایی که بارها بوسیده، بارها با فشارهای کوچک، دوست‌داشتنی عمیق رو فهمونده، با تکون کوچکی بر تکه‌ای از پوستش، گرمایی به‌جا گذاشته، مثل اینکه جا‌بخوری، آدمی‌که تا به امروز دیده‌ای، شکل دیگه‌ای داره. شکلی که توی هیچ کدام از عکس‌هایی که دیده‌ای، نبوده. مثل افسانه‌ای دیریاب کشفش می‌کنی. مثل افسانه‌ای که نمی‌شناسی، نشنیده‌ای، نمی‌فهمی. داره اتفاق می‌افته، مثل وقتی‌که داشت شروع می‌شد. وقتی‌ام شروع می‌شه دیگه کاری‌اش نمی‌تونی بکنی. منتظر می‌مونی که بعد از زلزله از کجا تکه‌پاره‌های این گذشته رو بیرون بکشی و کجای پیش رو، بسازی و بسازی و بسازی. منتظر می‌مونی که آب ترو ببره به آن کجا. یه‌جایی بالاخره گیر می‌افتی برای ماندن. توقف، لحظه‌ایی که دیگه از موج ها نمی‌ترسی، از صدای آب لذت می‌بری. بی‌اختیارم، بی‌اختیار و پذیرا. داره اتفاق می‌افته. داری در اون گوشه، پشت همون پرده ضخیم سبزرنگ، چمدان سرخابی‌ام رو پر می‌کنی. داری می‌ری. کم‌کم. مثل داستانی که به آخرش رسیده و صفحه‌های آخرش رو هی کش می‌دی، کش می‌دی که شاید این جمله‌ها تصویری بشن واقعی، رویایی واقعی، دست‌هایی نرم و واقعی که تو داری. تو که در آخرین صفحه جان می‌دی. داری می‌ری. چمدانم حالا پر شده از دست‌های نرم‌ات. از سنگ‌هایی که تو داری. از عکس‌هایی که نینداخته بر-عکس شدند. داره اتفاق می‌افته، مگه اینکه پرنده نباشم. آسمان نباشی و دوستش نداشته باشم این دلم را که دوستش نداشته باشی.

نوشته شده در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin