وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

مرا درک می‌کنی. شاید با اشاره‌ای کوچک، چشمکی، تکان دستی. خیالم راحت می‌شود. حرف‌های بزرگی برای چشم‌های تو دارم. زبانم که قاصر می‌شود، مرا درک می‌کنی.

این سکوت پابه‌پای ما، این لبخندهای بیگاه، این که هستی و هستم و دیگر هیچ.

مرا درک می‌کنی، که می‌آیی اینجا می‌نشینی کنارم و به فنجانی چای دعوتم می‌کنی. حتی اگر طاقت نگاهت را نداشته باشم.

مرا درک می‌کنی، که کیفت را بر می‌داری و می‌روی و منظره‌ام از تصویر تو هر لحظه کوچک‌تر پر می‌شود.

وقتی که هستی و نیستی. اینجا و هر کجا. وقتی که دوست می‌داریم و خلسه‌ی اعتماد تمام هوای این حوالی است.

مرا درک می‌کنی و این‌جا ماندن را دوست دارم. این سرزمین بی‌دغدغه آرامش را.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin