وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

اگه سر این چادرو بگیری و بکشی رو سر همه‌ی این عروسکا، بازم از یه‌جایی می‌زنه بیرون. اصلاً نمی‌شه هیچ‌کاری با این تارهای وحشی بکنی. هرچقدر کوتاهش می‌کنی، می‌بندی‌اش، جمعش می‌کنی... هرکاری می‌کنی از یه‌جایی می‌زنه بیرون. مث حرفایی که نمی‌تونی اون توو نگهش داری، از نوک انگشتات یا از نوک جوهری خودکارت می‌زنه بیرون. مث آزادیه که یه‌روز از در بزرگ زندون می‌ندازنش بیرون، بی اینکه کسی منتظر برگشتنش باشه. همه‌ی ترسش اینه که از رؤیای آدما فراتر نره و هیچکی توو این دنیای کوفتی «واقعاً» نخوادش.

پک آخرو اونقدر محکم می‌زنم که انگار قراره با ته مونده‌ی دودهای آخرین نخی که بهم دادی، بند همه‌ی خوب بودنامو به آب بدم. حالم خوشه، اونقدر خوشم که فرقی نداره این روسری، اون حرفا... فرقی نداره آزادی...

هی فلانی آدامس داری؟ دهنم بوی کلمه‌های بودار می‌ده. دارم به خونه نزدیک می‌شم...

نوشته شده در شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin