وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

برای این‌که دوستت بدارم هیچ تصمیمی نداشتم، برنامه‌ای هم، حتی به آن فکر هم نکرده بودم. دوست داشتنت نه اتفاق پله پله‌ای بود و نه ناگهانی. اصلاً نمی‌توان برای خواستنت مرزی قائل شد، انگار از همین لحظه که تصمیم گرفته‌ام دوستت داشته باشم دیگر سابقه‌ی ناامن نبودنت وجود ندارد و چشم‌های تو طوری به من زل می‌زنند که می‌توانم از خصوصی‌ترین و دورترین خاطراتم برایت بگویم، و مطمئن باشم که تو هم در گوشه‌ای از آن لحظه‌ها حضور داشته‌ای. و امروز دوستت دارم. و وقتی دوستت دارم دیگر هیچ بلایی بر سر این دوست داشتن نمی‌آید، نه زمین می‌لرزاندش، نه فراموشی انکارش می‌کند. و امروز دوستت دارم و هیچ کجا ناامن نیست...

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin