وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

شاید اندوهم به تاریخی گریخته از تقویم‌ها برگردد، شاید. هروقت یقه‌ام را می‌گیرد دنبال مقصر می‌گردم، روزهای هفته را زیرو رو می‌کنم برای پیداکردن روزی برای تعطیل شدن.

از ماه‌ها سفر می‌کنم و خرداد در من سفر می‌کند. باید بلند شوم از این نشستن‌های بی‌وقفه. این صندلی شکل انجمادم را به خودش گرفته‌ و من یادم نمی‌رود که وقتی بهانه‌گیر بشوی می‌توانی از همه‌چیز بهانه بگیری، حتی اگر بهانه‌ات خنکای این چمن باشد برای رفع خستگی‌هات. کافی است از سر احتیاط شال مشکی را از دستفروش بخری و بجای این مقنعه که محکومت می‌کند به دانشجو بودن سرت بیندازی. دلت که بخواهد همرنگ جماعت می‌شوی و یک مسیر تکراری را مدام می‌روی و برمی‌گردی.

از روزها سفر می‌کنم و چوب‌خط‌ها در من سفر می‌کنند. به ملاقاتم بیا. خلاف روزهایی که منتظرش هستم. خلاف سابقه‌ی چندساله‌ام بی‌منتِ حقوق بازنشستگی. دارم زندگی را سپری می‌کنم، به ملاقاتم بیا از پشت دیوارهای بی‌مرز. از سرزمین‌های رها شده در قاب‌عکس‌ها. مثل زمانی‌که کلافگی‌ام را بغل می‌گیرم و به خواب‌هایت سرازیر می‌شوم. مثل وقتی‌که نگاه‌هایمان درهم فرو می‌رود و همدیگر را بدون معرفی شدن می‌شناسیم.

شاید اندوهم به حرف‌هایی که نباید می‌زدیم، به سکوت‌هایی که نباید می‌کردیم، به نابجایی این‌روزها در تقارن دیدارهای نابجا بر‌می‌گردد. به شهری که تو از آن می‌آیی و شهری که من از آن کوچ کرده‌ام.

اشتباه آمده‌ایم، ما آدم‌های اشتباه هستیم. اشتباهی که با عشقمان به یکدیگر تشدید می‌شود.

9/3/91

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin