وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

نشسته‌ام پشت میزکارم. همه‌چیز به نظر آرام می‌رسد. ‌نباید نگران چیزی باشم حتی نگران غذای بی‌کیفیت شرکت. وعده ناهارم روی قفسه پُشت سرم است. سرم که خلوت می‌شود، خواب‌های چند شب اخیرم را مرور می‌کنم و به زنی می‌اندیشم که در تمام لحظه‌های خواب می‌خواست کاری بکند و نمی‌توانست. نباید نگران چیزی باشم حتی نگران دیر رسیدن به همه‌جا. وقتی کسی منتظرت نباشد...

 

 

پـ ن: مینای عزیز، جمله ی نخست این نوشته به خاطر یادآوری زیبای تو حذف شد. یاد گرفتم ازت. ممنونم

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin