وقتی قصه ام می شوی
نثر، داستان کوتاه
ترسهایم درست از زمانی آغاز شد که در هیچ کجای این سکوت جای تو باز نمیشد. اسمت آمد پیش از تنهاییهایم نشست. باید هیجانم را بتکانم و از تو پیکری منطقی بسازم که در همهجای زندگی وجود دارد. صبح با کش و قوس از خواب بیدار بشوی، و حتی دهانت بوی ماندگی بدهد. شاید غافلگیری نگاهت به بوسهای ختم شود یا به گلایهای از رسیدن صبح. نمیتوانم پیشبینی کنم. باید بپذیرم که یک نفر شبیه تمام آدمهای دیگر نزدیکترین فاصله را با من دارد. نزدیکتر از خجالت کشیدن و عریانی. نزدیک مثل احساس بیدلیلی که مرا با شتاب به خانهات میرساند. بیدلیل و مبهم، احساسی که دقیقاً در قفسه سینهام اتفاق میافتد و ترکیبی از دلشوره و دلتنگی است. میز صبحانه را دوست دارم. اینکه روبرویت نمینشینم و همین زاویهی نود درجهای مرا به تو نزدیکتر میکند. لقمه میگیرم. به انگشتهایم نگاه میکنی که از جنایت بیتوقف نوازشت به صبح رساندهامشان. مرا ببخشی یا نبخشی محکومم که بخشی از دوست داشتنت باشم.
| Design By : Night Skin |

