وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

عقل هیچ پرنده‌ای به قفس نمی‌رسد اما گذارش چرا. تو مزه‌ی نوشابه‌ی زرد می‌دهی وقتی بچه می‌شوم. شهامت بی‌خوابی‌های ظهر. فرار کردن از بی‌سلیقگی کلاس‌های درس. و یک دعای کش‌دار معمولی برای تنبیه نشدن. تو افتخار اولین زنِ تاریخی وقتی شاهد آئینه‌ها می‌شد و مداد مشکی کوتاهی که چشم‌هایش را سیاه می‌کرد. شرم نگاه جوانی بالغ بر سرخی لب‌هایی که حرف نمی‌زد و حیای پوسیده‌ی چشم‌هایی که از عاشقانش تنها دو کفش کتانی را می‌دید. انتهای این خیابان دور برگردان تجربه‌های غم‌زده است. کلاغی که با من به مدرسه می‌رفت را شکارچی بازنشسته با تیرکمان کشته. دست‌هایت را از جیب‌های خالی‌ات دربیاور. دست‌هایت را ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin