وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

به بهانه ی دیدنت... این سبدها را از خریدهای بی مصرف پُر می کنم

به بهانه ی باران... چترم را می گیرم روی سرت

به بهانه ی کار... نه می گویم به دعوت یک دوست

به بهانه ی دیدن یک دوست... از زیرِ بارِ کار شانه خالی می کنم

به بهانه ی ادبیات... قد می کشم توی باغچه ات

به بهانه ی تولدت... آشتی می کنم

به بهانه ی تلفن نزدنت... می روم برای همیشه

به بهانه...

یعنی من جرأت راست گفتن به تو و دنیا را ندارم. بلد نیستم بی بهانه دلم را بگیرم دستم و بیایم به تو تقدیمش کنم. حرفم را بدون فیلتر با درکِ صحیحی از معنایِ دقیق واژه ها به تو بگویم. یعنی اگر دوستت دارم بگویم دوستت دارم. اگر خسته ام بگویم خسته ام. عریان با وضعیتِ ذهنی و حسیِ شفاف، مثل شیشه باشم. مثل برف اول زمستان. مثل من با همه ی ترس ها و علاقه هایم. یک لحظه بنشینم و ببینم کجای زندگیم از خود واقعی ام مایه گذاشته ام. کدام جمله بر زبانم هیچ معنایی بجز خودش را نداشت؟ بی بهانه... 

آینه ام باش. حرفی بزن که تبصره نداشته باشد، قولی بده بی مشروط، عشقی بورز که بوی تکلف ندهد. بی بهانه باش... بی بهانه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin