وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

شاید اسمش را بتوان غافلگیری گذاشت، شاید هم یک تازگی ابدی. دستات رو که بی‌کار روی پاهات می‌ذاری، مطمئن می‌شم که کاری برای نکردن داری. دستات رو که می‌تونه با نوازش اینهمه تشنگی باز هم همون لذت اولین‌بار رو داشته باشه. همون لذت همیشه...

مث گربه سرم رو می‌ذارم رو پاهات. از حس این‌که ممکنه موهامو نوازش کنی مورمورم می‌شه. از حس این‌که گرمای تنت از نوک انگشتات به سلول‌های پوست سرم می‌خوره و کم کم تمام تنم پر از حرارت می‌شه.

هیچ‌کاری نمی‌تونم برات انجام بدم. هیچ بجز این‌که مثل مردها همه‌ی نگرانی‌ها و تشویش‌هام رو پشت در بذارم و با روی خندان به تو سلام بدم که سرت رو کمی از در ورودی بیرون آوردی به معنای خوش‌آمدگویی. دست‌هام رو بشورم و ببینم باب دل کدام یک از ما غذا پختی...

 

 

پ ن1: یه بار دیگه سعی‌ام رو کردم. ماشین زیر پنجره اتاقت پارک کردم و منتظر شدم بیرون بیای. اما انگار تو هیچ‌وقت تو اون خونه زندگی نمی‌کردی...

پ ن2: امروز متوجه یه جریان عجیب در خودم شدم. تقریباً‌هیچ‌کس در زندگی من گم نمی‌شود.

پ ن3: روزهای خیلی سختی بود... که ... گذشت...

نوشته شده در دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin