وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

سکوت کرده‌ام، در سال‌هایی که از سکوتم در آنها پشیمان نیستم. نه در تمنای عشقی که در بی‌صدایی شعله گرفت و افسرد، و نه در روایتی که هیچ‌کس از زبانی نشنید. نه، هیچ‌گاه از اسطوره‌ی عطرهای خاطره‌انگیز پشیمان نیستم، که بوی قرمه‌سبزی در روال این روزها جاریست. وقتی گریز می‌زنم به تکه‌پاره‌های پریشانی که از سکوت دارمشان. مسافری که چشم‌هایش با رفتن نقاشی شده بود، سهمی از قباله‌های این برج‌های سیمانی نمی‌خواست. سکوت کردم، اما پشیمان نیستم که پرنده‌ای در قفس خودخواهیم اسیر نماند، ستاره‌ای را در بند چشم‌هایم نخواستم و قد کشیدم و از بالای دیوارها، تمام صحنه‌های بی‌بدلیلی را می‌دیدم که از من گذشته بودند. مثل تو و آن دود رقصانی که از لابلای موهایت، در انعکاس آفتاب و سایه در ذهنم مانده است. سکوت کردم که واژه‌های دلواپس این آرامش را از هم نپاشد و چیزی رازگونه، شاید برای تو نگه داشتم، در صندوقچه‌ای بی کلید. شاید هم در زیر‌زمینی که هنوز از تکه پاره‌های گذشته آکنده است. پیش از رسیدن بولدوزرها و تیرآهن‌ها، پیش از احساس نیاز به اتاق‌هایی بیشتر برای انسان‌هایی بیشتر. مثل دفترچه‌ای رنگ‌باخته شاید، کسی به شکل کودکی تو مرا ورق بزند و افسانه‌ات را در چشم آینه‌ای شکسته تکرار کند. سکوت کردم که پیر نشوی، اینجا کنار من، با همان تصویر جوان و آرام. و هر وقت که بخواهم داشته باشمت، به سادگی رویا ... در سختی دلتنگی.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin