وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

آرزو... کلمه‌ی جالبیه. اسم یکی از دوستای قدیمی من هم هست. دختری با چشم‌های عسلی درشت. آرزو. تعریفش امید، چشمداشت، اشتیاق و... از این دست است. مثلاً در چهارده سالگی آرزویم بزرگ‌ترین‌ها بود، بزرگ‌ترین شاعر، بزرگ‌ترین خانه، بزرگ‌ترین بزرگ‌ترین عشق‌ها... این روزها دارم به پر کردن جای خالی‌ات فکر می‌کنم. روی مبل، کنار دستم در ماشین، روبرویم وقت غذا خوردن، کنارم روی تختخواب... آرزوهایم سطحی و کوچک نشده‌اند، تا وقتی تو پشت سرشان ایستاده باشی.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin