وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

وقتی هوا خیلی گرم می‌شه، فراموشی به سراغم میاد. همین اندازه سرد هم که بشه همین‌طور می‌شم. ایراد اول من اینه که از پدیده‌ها وقتی در جای درست خودشون قرار دارند لذت نمی‌برم. یادم می‌ره که وقتی تو صف تاکسی ایستاده بودم و از شدت سرما کم مونده بود آب دماغم هم قندیل ببنده چقدر آرزوی گرمایی شدید را کرده بودم. یا وقتی از سرکار به خونه برمی‌گشتم، از شدت گرما نمی‌تونستم با دستام فرمان رو لمس کنم، چقدر دلم می‌خواسته چند ثانیه در وسط زمهریر رهام کنن...

بلد نیستم با پدیده‌ها در جای واقعی‌شون عشقبازی کنم، بپذیرمشون، کنارشون بایستم و خوشحال باشم.

و ایراد دیگرم اینه که با همین تَغَیُرِ حال و هوا، توقعاتم از آدم‌ها رو تنظیم می‌کنم. وقتی نزدیکم هستند کلافه‌ام می‌کنند و وقتی دورند دلتنگشون می‌شم.

درحالی‌که بی‌تردید دوستشان دارم. و این بدترین قسمت ماجراست.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin