وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

دل به آبیِ آسمان بدهی

به همه عشق را نشان بدهی

بعد در راه دوست جان بدهی

                                          دوستت، عاشقِ زنت باشد

 

هرزمان خیلی خسته می‌شوم، خیلی مستأصل، هروقت به چه‌کنم چه‌کنم می‌افتم، و جلوتر از روحم و ذهنم، جسمم خسته می‌شه، آرزو می‌کنم بخوابم و سه‌ماه بعد بیدار بشم. سه‌ماه بعد... زمانی‌که همه‌چیز گذشته، یک جایی در آینده، که امنیت داره، رهایی داره و مثل بیدار شدن از خوابی طولانی، در تو دل‌دل و انگیزه ادامه دادن ایجاد می‌کنه...

امروز اما می‌ترسم که این آرزو رو بکنم. می‌ترسم وقتی از خواب بیدار بشم خیلی چیزا عوض شده باشه اونم برای من که به تَرَک‌های شیشه پنجره اتاقم هم وابسته‌ام...

به قول یکی از دوستان؛ از یک زمان به بعد می‌افتی توو دور از دست دادن، دونه دونه، نفر نفر، لحظه به لحظه...


***

لطفاً منو پرتاب کن به نترسیدن، به احتمال ممکنِ لمس کردن دست‌ها و دیدن چهره‌ها. لطفاً...

***

هربار خواستم مثل یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ای، با تعیین موضوعی مشخص بنویسم و انتشار بدم، سر دردو دل‌هام باز شد. اصلاً من نمی‌تونم صمیمیت این فضارا آلوده‌ی جدیت کار دیگه‌ای بکنم. به اینجا که سر می‌زنم خودم می‌شوم با همه ابعاد روشنم.

شاید هم به این علت باشه که جدیت من بخشی از صمیمیت منه!

 

راستی امروز 23 خردادِ... «سال بدی بود ولی من و تو بد نبودیم»؛ 6 سال گذشت.

 

زندگی اینجا سخته آلیس‌م

تو صفِ خودفروش‌ها بودن

عینِ حلقه به‌گوش‌ها بود

گربه توو شهرِ موش‌ها بودن...

 

* گوش دادن به شاهین نجفی، دیدن سریال GAMES OF THRONES، شعر نوشتن، کتاب خوندن، آواز خوندن... کمی ورزش، خیلی فکر کردن، حال و هوای این‌روزای منِ

 

چشم‌هاتون رو ببندید، تصورم کنید... «این تصویر یک شکست خورده است، که نترسید از شکستن.»

 

:)


 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin