وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

آن‌قدر گرفته‌ام

که فقط به مُرده‌ها احتیاج دارم

به مُرده‌ها...

 

شهرام شیدایی

 

درست مثل کودکی که دست‌هایی نامرئی به او آسیب زده، حرف‌هایی برای گفتن دارم بی‌فایده، دردآور...

بدترین قسمت ماجرا این است که دقیق‌ترین برداشت را از نوع ناراحتی‌ام داری. از اینکه بهانه‌های بی‌صاحبی را درک کنی، در آغوش بکشی و در نهایت به رفتن بسپاری.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

خب من دیر شنا کردن یاد گرفتم. یعنی هنوز هم خیلی خوب یاد نگرفتم اما دیگه غرق نمی‌شم. مادرم از آب می‌ترسید و همیشه مارو از نزدیک شدن به آب منع می‌کرد. تا اینکه پارسال تصمیم گرفتم این تابو رو بشکنم و رفتم کلاس آموزشی... از لحظه‌های طنزی که آفریدم بگذریم، نکات جالبی در ذهنم موند. مثلاً اینکه بارها داشتم خودم رو در عمق یک‌متری غرق می‌کردم. خودم. با دست خودم. آنقدر دست و پا می‌زدم که آب‌های آروم رو تبدیل به جریانی وحشی می‌کردم. کافی بود آروم باشم و خودم و به آب بسپارم...

خیلی‌وقت‌ها در زندگی‌ام همین کارو کردم.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این‌روزها سراسر من درد می‌کند

 یاد گرفتم داشتن اندوه خوب، خیلی ارزشمندتر از شادی سطحی است. و اما یادتر گرفتم که بعد به همه‌ی این اندوه‌ها بخندم، بخندم، بخندم... مثلاً تصور کن صبح جمعه است، دراز کشیده‌ای روی تختت، فیلمی بی‌قواره از هالیوود را می‌بینی و صفحه‌ی گوشی همراهت روشن خاموش می‌شود. تو به دیدن فیلمت ادامه می‌دهی. روشن می‌شود. ادامه می‌دهی. خاموش می‌شود. ادامه می‌دهی...

 

قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده‌، نیم دیگر من درد می‌کند

 تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 یاد گرفتم همان اندازه که در پنهان کردن بعضی احساسات باید کوشا بود، در نشان دادن بعضی دیگر نباید. نباید... باید مثل لباس از تنت درش بیاوری، بشوری‌اش، پهنش کنی روی رخت‌آویز. اصلاً هم منتظر زود خشک شدنش نمانی. حتی می‌توانی شریک‌اش شوی با کسی که با اضطراب پله‌ها را بالا می‌آید و بلد نیست عمیق‌ترین دغدغه‌هایش را به تو انتقال بدهد. کسی‌که با همان سرعتی‌که آمده پائین می‌رود.

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 نمی‌توانی کاری بکنی که اظهارنظر نکنم، مثلاً نگویم که از وقتی یک‌بار در کودکی گم شدم، و چادر مشکی زن غریبه‌ای را گرفتم که چادر مادر نبود، اعتمادم به این سیاهی‌ها کم شده یا مثلاً اینکه خودم را پخش می‌کنم توی لحظه‌ها، توی اماکن عمومی با اجتماعات دور و نزدیکی معاشرت می‌کنم یعنی حواسم به دست‌های غمگینت نیست. حالا هی بشکن بزن و زیر لب آواز همیشگی‌ات را بخوان. نمی‌توانی مانع دیوانگی‌هایم شوی، اینکه دست بگذارم روی تکه‌های تنم... اصلاً حتی اگر کسی متوجه این کبودی‌ها نشود دردم می‌آید.

دیر است، پس چرا متولد نمی‌شوی

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

خیلی ساده است. با نتوانستن در نوشتن کاری نمی‌توانی بکنی. هروقت شاعری به من می‌گوید مدت‌هاست ننوشته‌ام، درکش می‌کنم. این کار ساده‌ترین کاری است که از دستم بر می‌آید. انگار بخواهی بمیری اما عمرت به دنیا باشد، از حضورت خوشحال نیستی...

 

پ ن: شعر از شادروان «نجمه زارع»

پ ن 2: گرما بیشتر به تنهایی طعنه می‌زند

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

این درست است که باید با نوشتن افکارمان را به بند بکشیم، برای اینکه بمانند. برای اینکه بجز خودت سهمی از همین افکار را به دیگرانی بدهی که توانایی به بند کشیدن را ندارند. دوست ندارم اسمی پرطمطراق برایش بگذارم، اصلاً وصلش کنم به مسئولیت و تعهد و ... . حرفی را که می‌خواهی و می‌توانی بزن. همین

***

راستی این راننده‌هایی که از کنار ماشین دیوانه‌هایی مثل ما می‌گذرند با خودشان چه فکری می‌کنند؟ با یک فلش‌مموری پر از ترانه‌ایی که خیلی خوب می‌شناسیمشان، با قفل کردن درهای خودرو، با عینکی تیره، دستکشی نخی و خیابان‌های شهری که نمی‌شناسیم... راستی این راننده‌های عبوری از کنار این بلندبلند آواز خواندن، بلندبلند گریه کردن، این سرعت سرسام‌آور یا فلشری که منعشان می‌کند به نزدیک شدن... با چه حالی می‌گذرند؟

***

دستم را محکم بگیر، پیش از اینکه به زبان بیاورم. به من زنگ بزن، وقتی انتظارش را ندارم و جمله‌ای را بگو که تابحال نگفته‌ای. غافلگیرم کن، با ضربه کوچکی که به شانه‌ام می‌زنی، وقتی حواسم نیست، بگذار بعدازظهر تنهایم با دست‌هایت سایه شود، صدای آب شود.

زندگی معمولی است عزیزم مگر اینکه تمام این راه‌های ارتباطی را مسدود کنیم، به کوه برویم، به جنگل برویم و خبرها را بگذاریم در ترافیک بمانند.

***

پ ن:سیر نمی‌شم از شنیدنش

بی‌سوأل با من باش

لالِ لال با من باش

مو به مویِ من حرفِ

این سکوت‌و باور کن

(سینا حجازی)

نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

دیگر وقت به‌دنیا آوردنت است. نه من توان نگهداری‌ات را دارم و نه تو صبر داری. حس می‌کنم از تمام آستانه‌ها گذشته‌ام. از اولین‌بارهای پر اضطراب و هیجان. دیگر باید تو بیایی و این درها را باز کنی و رنگ‌های جدیدی به من نشان بدهی. آهنگ‌های جدیدی و حس‌های جدیدی. از اینجا به بعد با افول شوق و جاذبه مواجهم، باید بیایی با دست‌هایت مرا به دنیا وصل کنی و به‌دنبال شوق بی‌امان‌ات بکشانی.

***

از یک زمانی به بعد دیگر فقط سکوت می‌کنم. نه چانه می‌زنم، نه دنبال قانع کردن هستم و نه حتی ناراحت می‌شوم. برای اینکه یک نفر به این نقطه برسد اما زمان زیادی صرف می‌شود. این نقطه، بی‌تفاوتی است و رد شدن از حریم‌های وابسته به حس و خواستن. دیگر اهمیتی ندارد که چقدر آدم‌هایی که با آنها مواجهید غمگینند، دارند فیلم بازی می‌کنند و حتی تلاش خنده‌داری در رنج‌ دادنت می‌کنند. رهایشان می‌کنی در دنیای خودشان باشند و سعی می‌کنی مسیری را در پیش بگیری که کمترین مواجهه با آن‌ها را داشته باشی. می‌نشینی یک گوشه و زیرلب می‌خندی...

***

به‌هرحال در این دنیای بزرگ باید چندنفری هم باشند که تورا دوست داشته باشند. اولی‌اش می‌تواند تو باشی، با اندکی که دوستم داری و با اینهمه دوست داشتنت که از چشم‌هایم بیرون زده، از دست‌هایم بیرون زده از رد پایم روی آسفالت داغ.

شاید کسی که با عنوان‌های عاریه، ترس از دست دادنم را پنهان می‌کند بعدی باشد. یا کسی که آهسته روی صندلی می‌نشیند و آهسته‌آهسته نزدیکم می‌شود. یا سایه‌ای که گاه پشت سرم حس‌اش می‌کنم با نگاه‌هایی که مرا به‌یاد چهارده‌سالگی‌ام می‌اندازد.

من به اعتماد این حرف‌های به زبان نیامده ایمان دارم. به اینکه دست‌های نامرئی این دوستی‌ها، حواسشان به خستگی‌هایم هست. می‌دانند این آسفالت‌ها چقدر داغند. می‌دانند آخرین‌بار که کسی روی زمین افتاده، دردش را بغض کرده گذاشته در گلویش و حالا به هر بهانه‌ای باران می‌گیرد.

 

 


 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

1.

حس خود-فشردگی دارم. گاهی دوست دارم مثل شبح باشم. این ربطی به تعیین مرزها و نوع رفتار هم ندارد. سطح وقاحت عمومی ارتقاء پیدا کرده و به ناچار برای حرکت هماهنگ در راستای حقوق اجتماعی و شخصی‌ات باید روشی میانه و غیرشفاف داشته باشی.

دغدغه فراتر از نقاب است. تربیت زیرپوستی، از تو انسانی می‌سازد که بین خودت و آنچه می‌نمایی هم فاصله می‌اندازد. حتی نمی‌توانی تشخیص بدهی اینکه می‌خواهی ترجیح توست یا خواسته‌ات. پیچیده‌تر می‌شوی. و در این لابیرنت گنگِ‌بی‌مقصد، خودت بازیگری و خودت را بازی می‌دهی.

2.

یک وقت‌هایی هست که درگیر مسائلی می‌شوی که قادر به درمیان گذاشتنش با تعداد اندکی هستی. شاید اسم این تعداد اندک را بتوان دوست گذاشت. مثلاً بچه که بودم، دعوای پدر و مادرم یا گرفتاری‌های مالی، مسائلی بودند که خیلی بابتشان خجالت می‌کشیدم. شاید اون‌روزها به‌غیر خواهرانم هیچ‌کس دیگری وجود نداشت که بتواند دوستم باشد. بعدها دیگه این موضوعات برایم مسئله نبودند. امروز می‌توانم تعریف بهتری از دوست را ارائه بدهم. یک همراه بی‌قضاوت، که ادامه روند دوستی‌اش ربطی به کدورت‌ها و اتفاقات کوچک ندارد. شبیه پدر و مادر که کاری با خوبی و بدی‌ات ندارند. به زشتی و زیبایی‌ات. به موقعیتت... تنها به وجودت کار دارند.

متوجه شدم نه خودم دوست خوبی برای خیلی‌ها بودم و نه خیلی‌ها برای من. اینکه یک روز صبح از شدت هق‌هق نتوانی مسیر مستقیم سرکارت را برانی و مجبور باشی وارد پارک چیتگر بشوی، اینکه بترسی و تنها کسی‌که به ذهنت برسه بهش زنگ بزنی که بیاد و باهات «هم‌سکوتی» کنه، اینکه خیلی ادعای دوستی هم باهات داره جوابت رو نده... فکر می‌کنی چرا؟ اصلاً به‌هر دلیل. پیام بدی که خیلی حالم بده و باز جواب نگیری... بعد گریه کنی و گریه کنی و دلت یه دوست بخواد که بیاد و تسکینت بده. چون حالت به دلیل مسئله‌ای که مسئله‌ی این روزهاته بده...

چیتگر اون ساعت خیلی جای مناسبی برای تنهایی نیست. اصلاً دنیا جای مناسبی برای تنهایی نیست. به ریما زنگ می‌زنی و بیست‌دقیقه بعدش کنارته. باهاش حرف می‌زنی و گریه می‌کنی. خالی که شدی تورو تا دم در شرکت همراهی می‌کنه و می‌ره. با اون انگار تمام اندوهت می‌ره. دلت قرص می‌شه از بابت اسمی که توی گوشی‌ات ذخیره کردی، از بابت زمانی‌که صرف کردی، از بابت بی‌قضاوتی و امنیتی که می‌تونی روش حساب کنی.  باقی اسم‌ها رو هم می‌گذاری یه اسم باشند...

 


 

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin