وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

به من تعادل دادی. از نقش ایده‌آلی که از یک انسان ایده‌آلیست داشتم درآمدم و به موضوعات تازه‌تری فکر کردم. به پول، به بی‌پولی... به وجدان نقاب‌دار و بی‌وجدانی... به بودن و نبودنی که به وقت گذاشتن بستگی داشت. به من تعادل دادی. از لبه‌ی تیغ پشت‌بام به قسمت‌های میانی آمدم. حالا دیگر در اوج بودم اما نه ترس سقوطی بود نه رؤیای پروازی. اینطوری می‌توان زندگی سلامت‌تری داشت. رنج کمتری کشید و در نهایت میزان داشته‌هایت بیشتر از نداشته‌هایت بشود.

فقط یک رنج بزرگ برایم مانده، اینکه برای به تعادل رساندنم خیلی شبیه یک انسان ایده‌آلیست بودی، شبیه یک انسان ایده‌آل...

4آذر92

نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin