وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

خودم هم یادم نمی‌آید، ترس‌هایی را که با آنها زندگی می‌کردم. ترس‌های خفه‌ی بی‌منطق و کشدار دوران نوجوانی‌ام را. این‌روزها با حقایق تلخی که مواجه می‌شوم، مدام از خودم می‌پرسم که دیدی تمام چیزهایی را که باورش هم نمی‌کردی اتفاق افتادند. همه‌ی آن ترس‌های کوچک بی‌منطق کشدار اما... هیچ‌وقت نگذاشتند از پیله‌ام بیرون بیایم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin