وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

باید دوست داشتن را ارج نهاد. این تنها چیزیه که نمی‌تونی با تلقین داشته باشی‌اش و حتی به کسی ببخشی‌اش. وقتی دوست داری، منبع مطمئنی از انرژی داری که توانایی خیلی کارها را به تو می‌ده. برای این حس بی‌اختیار باید وقت گذاشت، ایثار کرد. تقریباً تمام تجربه‌های دیگه زندگی‌رو می‌شه با خیلی کسان داشت اما دوست داشتن، نقطه‌ی مطلقیه که زبانت‌رو می‌بنده. نقطه‌ی مطلقی که تو بیشتر از هرکسی از وجود و صحت و عمقش خبر داری. دوست داشتن انتخابی نیست، خریدنی نیست، سهم و اختیار در اون معنی نداره. بخاطر همین ویژگی منحصرشه که منحصره. شبیه دوست داشتنه. دچارش که می‌شی باید بهش احترام بذاری و حواست بهش باشه.

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

با همه‌ی این احوال به عشق اعتماد دارم که همیشه دست‌های مهربان بسیاری دارد برایم. هرچند کشف دنیا، مثل عبور از خیابانی تاریک و ناشناس در فضایی بیگانه باشد. تنها به عشق اعتماد دارم که می‌بخشد، می‌سازد و ادامه می‌دهد.

به من راه‌حلی نشان بده تا سکوت نکنم. برای خودخواهی‌های بی‌اندازه‌ام بخاطر داشتنت صبری داشته باشم. راه‌حلی تا ترس‌های از دست دادنت، ترا از دست‌هایم دور نکند. تا چاله‌ای نباشم برای خودم. برای تو و برای این دل‌دلِ عجیب و بزرگ که اولین تجربه‌ی خواستن بی‌وقفه‌ی من است. خواستن بی‌اندازه‌‌ی من.

به اضطرابم اعتماد کن. به دل‌شوره‌های وحشی‌ام. به اشک‌های بی‌اختیارم. به من اعتماد کن، مثل من که به عشق اعتماد دارم. به بازگشت پنجره‌ها روی دیوارهایی که فرق بین من و تو هستند.

نوشته شده در یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin