وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

پ ن1: این‌بار می‌خواهم از همین پی‌نوشت‌ها شروع کنم. همین‌ها که تا شروع می‌کنم به نوشتن در ذهنم وول می‌خورند و منتظرند و منتظرم می‌گذارند تا جمله‌ای را بنویسم که نه طاقت بسط دادنش را دارم، نه قدرت گردن گرفتنش را.

پ ن2: عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

کین عمر طی نمودیم، اندر امیدواری/س ع د ی

پ ن3: این‌روزها کنارت که می‌شینم، درست همون لحظه که چشم‌هات با چشم‌پوشی من تلاقی پیدا می‌کنه، به‌طرز وحشیانه‌ای دلم برات تنگ می‌شه.

پ ن4: متن اصلی در ادامه این مطلب آمده است که بعضی از قسمت‌هایش به‌ناچار تبدیل به نقطه‌چین شده‌اند.

 

چه چیزهای کوچکی ترا به یادم می‌آورد. مثلاً امروز صبح مکث کوتاهی کنار درب آسانسور هوایم را پائیزی کرد، درست مثل هوای اولین‌بار... یا قالیچه‌ی کوچکی که اتاقم را از گره‌های بی‌شماری سرشار کرده است.

به تو اعتماد داشتم، مثل اینکه این خیابان یک‌طرفه باشد و باید بروی. در ابتدا کلمه‌ها نبودند، بعدها که می‌خواستم حرفت را بزنم، ناچار شدم به تمام ثانیه‌ها سر بزنم، برایشان اسمی تعیین کنم و اینگونه شد که تمام ترا به اسناد رسمی بدل کردم، حالا هر لحظه که می‌گذشت، حجم بیشتری از تو در قفسه‌ها شکل می‌گرفت، نیاز داشتم بایگانی‌های لحظه‌هایت را مدام وسعت بدهم، ترا وسعت بدهم آنقدر که هیچ مرجعی جز تو برایم باقی نماند.

همین الان هم شکستگی گوشه ناخنم، برگ زرد کوچک این گلدان که چشم به من دوخته، تقویمی که قرار بود روی تمام روزهایش عینک بکشم، و حتی همین که فکر می‌کنم دیگر بس است، برو به زندگی‌ات برس، ترا به یادم می‌آورد.

به تو اعتماد داشتم، و راننده‌ای که خیابانی یک‌طرفه را بی‌کله می‌راند، هیچ‌وقت به مسیر طی شده فکر نمی‌کند. به جایی کوچک برای پارک کردن، به بریدگی‌های بی‌دردسری که به تو فرصت می‌دهد که تردیدهایت را زندگی کنی، اما تو هیچ از این نشانه‌ها نمی‌فهمی، نمی‌بینی.

الان باید به من پیام می‌دادی. مثلاً می‌نوشتی که قبض‌های جریمه را پرداخت کنم یا شماره تلفن دکتر...مان را از اینترنت در بیاورم. شاید هم کلمه‌ای کوتاه را تایپ می‌کردی و به من تا هر زمان که دلت می‌خواست فرصت می‌دادی در احساس عمیقش تنفس کنم.

به تو اعتماد داشتم. این یعنی هرجا که تو باشی، هرکار که بخواهی، و «تو» تفسیر گسترده‌ای از توجیه همیشگی بود که برای همه‌ی تأخیرها و دیوانگی‌هایم پرداخت می‌کردم. مثل یک نفس عمیق بعد از امتحانی سخت، سایه‌ی تو تضمین تمام درهای بسته بود.

باید قرار عصر را با تو بگذارم، ساک کوچکم را بردارم و سر راه فکر تمام دوست داشتنی‌هایت باشم، فکر پاستیل‌های نوشابه‌ای، سبزی‌های آب‌پز شده و شیرینی‌های شکلاتی کم‌شیرین. اینکه کمتر از حد معمول می‌خواهی و بیشتر از حد معمول جدی‌ات گرفته‌ام. باید به تو پیام بدهم که دست به شلختگی‌های خانه نزنی، مرا با بالش‌ها و ملحفه‌ها، با لباس‌ها و ظرف‌های نشسته، مرا با خانه‌ای که همه جایش از تو نشانه‌ای دارد تنها بگذاری.

...

اینجا خانه‌ی من است. اینجا که تمام خرده‌ریزه‌های دوست‌داشتنی‌ات را به آنجا آورده‌ای. تمام خرده‌ریزه‌هایی که نه می‌توانی و نه می‌شود کاری برایشان بکنی. مثل پتانسیل‌های خوابیده‌ی روحت هستند که برایشان نقشه‌ها داری و مطمئنم در خانمان روزهای نیامده‌ات یک روز از داشتن چنین چیزهایی به خنده می‌افتی. اینجا خانه‌ی من است، و هیچ‌جا نمی‌تواند شبیه اینجا باشد که از قرار معلوم یک‌روز بدون خداحافظی باید برای همیشه ترکش کنم.

به تو اعتماد داشتم، به ریتم آرام انگشت‌هایت روی در. به پاهایم که می‌دوید و اتفاقی که تو بودی و هنوز برایش واژه‌ی مناسبی پیدا نکرده‌ام، مثل سنگی در دلم ته‌نشین شده، و نمی‌دانم تا کی و کجا باید سنگینی‌اش را با خودم حمل کنم.

8 دی ماه  92

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin