وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

درباره‌ی آزادی با همه‌ی دبدبه و کبکبه‌اش نوشتن، آن‌هم با حرف‌هایی از جنس این موش‌های موذی که در ذهن من دارند می‌دوند، به خودی خود از نوشتن منصرفم می‌کند تا امروز. امروز که با دغدغه‌های کوچکم به منظره‌ی خسته‌ی شهر نگاه می‌کنم. نه تو هستی و نه هیچ‌کس برای درآمدن از این روزمرگی‌ها. به سنگ داغی که روی سینه‌ام افتاده فکر می‌کنم. برای رهایی از اینهمه دغدغه باید بنویسم. نگران ماهی‌های دورنگ تنگ کوچکم. سه‌روز است که غذایی نخورده‌اند. نگران زرد شدن گندم‌های سبز شده در قالب مار که اسم امسال ماست. نگران بی‌حالی گل‌های بنفش سینوره و روزهای خلوت این تعطیلات. نگرانم که بابا بمیرد، مامان بمیرد، خبر فوت عمه می‌رسد. برای مرور کردنش چقدر تصاویر کمی دارم. چقدر خاطرات کمی. نگران این‌همه قفل هستم که روی تمام دارائی‌های کوچکم دارم. رمزهای کارت‌های عابر بانکم، رمز ورود این لپ‌تاپ، ایمیل‌ها و وبلاگم. نگران شماره‌های ناشناسی که پیام می‌دهند، شماره‌های آشنایی که پیام نمی‌دهند. نگران کمر درد مامان، سردرد زهرا، تنهایی راضیه هستم. نگران مثل حس تلخ فاصله‌ی جواب آزمایش‌های دوره‌ای، مثل تکان خوردن از زنگ‌های بی‌وقت، ناامیدی‌های کوچکی که به حقایق بزرگی ربط دارند. مثل اینکه منتظرم می‌گذاری... اینکه مقاله‌های «چگونه زنی جذاب برای مردتان باشید» را می‌خوانم و سعی می‌کنم شبیه آن زن‌ها باشم. کمی مغرور و مشغول و زیباتر.

درباره‌ی آزادی می‌خواهم بنویسم. به عشق می‌رسم. آزادی عشق است، نشسته در ثانیه‌ثانیه‌های زندگی. وقتی خودت را دوست داری، خودت را زندگی می‌کنی، خودت را ارائه می‌دهی و از هیچ‌چیز نمی‌ترسی. ترس‌هایت متعلق به رنج‌های بسیار بزرگ‌تری است. ترس‌هایی که ریشه‌هایشان به تنهایی و فقدان و حسرت نمی‌رسند. لااقل همیشه اینطور نیست. آزادی شعری است که قصه‌های تلخی می‌گوید، اما می‌گوید، گریه‌های زیادی می‌نویسد، اما می‌نویسد، و همه‌جا سرک می‌کشد. آزادی منم که گوشه‌ی ذهنم سیگار می‌کشم، تو می‌آیی و کنارم می‌نشینی و با هم آسمان را تماشا می‌کنیم. آزادی یعنی نترسیم. فرقی برای هیچ‌کس ندارد که این موش‌ها، قربانی سم‌های شهرداری می‌شوند یا گربه‌های توی فیلم‌ها شکارشان می‌کنند. این موش‌ها را باید رها کنم... مثل تو، وقتی شبیه خودم هستم، دور شدنت را تماشا نکنم، سرم را بیندازم پائین و به کفش‌هایم فکر کنم. به کیفم، شالم و دست‌هایم. به کمدم که حتی وقتی هم نباشی می‌توانم با مرتب کردنش خودم را مشغول کنم، به کتاب‌هایم که مثل صف سربازان، منتظر اشاره‌ی چشم‌هایم هستند. آزادی کلمه نیست، دوست داشتن تو است وقتی دوست نداری بمانی، دوست داشتن خودم است، وقتی دوست ندارم بروی.

نوشته شده در شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin