وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

گذشتم از او به خیره سری

گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم

که مهر و وفا شد بلای دلم

کنون چه کنم با خطای دلم

گرم برود آشنای دلم...

چیزی که هست یک خروار حرف است توی دلم. یک خروار کلمه که با رشته‌ای نامرئی می‌تواند تمام ترا به تصویر بکشد و تمام لحظه‌های ترا. تنها مشکلم تو هستی که نیستی. ببین قرار نیست بغض کنی دختر، فایده‌ی موج برداشتن این احساسات پیش چشمت چیه؟ صبور باش و بگذر. ماجرای عجیبی است دوست داشتنت، میل شدید به اشتراک گذاشتن تمام لحظه‌های خوب را دارم با تو، درست مثل همین نسیم که بازوی راستم را قلقلک می‌دهد. به اشتراک گذاشتنش هم می‌تواند ختم به آغوشت شدن باشد، لطفاً این نیاز دربدر را با فشار دست‌هایت بکُش، لطفاً... این نسیم بدجور وسوسه‌ام می‌کند. آفتاب بدجور وسوسه‌ام می‌کند و تمام دنیایی که تو در آن نیستی. ماجرای عجیبی است، نه می‌توانی تحمیلش کنی و نه رفعش. می‌نشینی گوشه‌ی یک اتاق بزرگ و تنها و مرورش می‌کنی. تنها مال خودت است، مثل اسمت و با هراشاره تکانت می‌دهد. عجیب است، کسی تمام ذهنت را پر از ردپا می‌کند و دنبالش که راه می‌افتی نمی‌رسی، نمی‌رسی...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

نشسته‌ام پشت میزکارم. همه‌چیز به نظر آرام می‌رسد. ‌نباید نگران چیزی باشم حتی نگران غذای بی‌کیفیت شرکت. وعده ناهارم روی قفسه پُشت سرم است. سرم که خلوت می‌شود، خواب‌های چند شب اخیرم را مرور می‌کنم و به زنی می‌اندیشم که در تمام لحظه‌های خواب می‌خواست کاری بکند و نمی‌توانست. نباید نگران چیزی باشم حتی نگران دیر رسیدن به همه‌جا. وقتی کسی منتظرت نباشد...

 

 

پـ ن: مینای عزیز، جمله ی نخست این نوشته به خاطر یادآوری زیبای تو حذف شد. یاد گرفتم ازت. ممنونم

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin