وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

گلوی ساز دلتنگی

پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق‌هق

بذار دست صدا رو شه...

نمی‌دانم چطور اما شاید اگر محکم مدادت را روی کاغذها بکشی جایش روی چند کاغذ زیری بیفتد. شاید باید یک عکس مشترک با هم بگیریم و قاب کنیم و روی یک دیوار که نمی‌دانم کدام دیوار است آویزان کنیم. شاید باید بیاورمت توی یک داستان عاشقانه نسبتاً بلند و خودم را تسلیمت کنم، از تو شکایت کنم، بیفتی زندان و تا آخر عمر، توی فصل‌های ننوشته‌ام به ملاقاتت بیایم، بدون نگرانی از گم کردنت. نمی‌دانم چطور اما شاید طی یک نقشه‌ی از پیش‌تعیین شده، این لباس‌های مشکی را از تنم در بیاورم و  خبر دیدارهایمان را به گوش مامورها برسانم. به گوش تمام آدم‌هایی که توی رودربایستی‌شان هزار بوسه را کشتیم. شاید باید بی‌خیال یک عمر تربیت و ادب موروثی باشم، فریادت بزنم وقتی داری از سر پیچ خیابان محو می‌شوی، فحشت بدهم وقتی نگاه ساعت می‌کنی. حرف بزنم از پشت دیوارهای غروری که در مدارایی ابدی سکوت کرد تا معجزه‌ای این احساسات منقرض شده را نجات بدهد. مرا نجات بدهد از دست اضطراب مردن بی‌آنکه بدانی.

نمی‌دانم چطور اما شاید باید مانع شوم، ترافیک بشوم، قرمز پر رنگی که جلوی چشم‌هایت را می‌گیرد و آب از آب رفتنت تکان نمی‌خورد. سد بشوم، آب بشوی و محکم به من برخورد کنی که این شهرهای بی‌چراغ روشن بشوند. این شهر‌ها که از حومه چشم‌هایم شروع می‌شوند و مرزشان به لمس دست‌هایت می‌رسد. شاید باید کلافه‌ات کنم که دست رویم بلند کنی، مشت بزنی پای آبرویم که زیر عینک‌دودی پنهانش کرده‌ام. می‌خواهم به اخم‌های تو وابسته باشد این دلهره‌ها، توجیه تمام رنج‌هایم باشی. اگر باشی...

نمی‌دانم چطور اما تو می‌روی. هیچ کاری از دست این گوشه‌ی بی‌نور بر نمی‌آید، خودم را بغل می‌کنم. صدای ثانیه‌ها هر لحظه از گام‌های تو دورم می‌کنند. چیزی قرار نیست عوض بشود. تو با تمام رویاهایم می‌روی که دست‌های واقعی‌ات را توی دست‌های واقعی یک انسان بگذاری و به بچه‌های واقعی و اتاق‌های واقعی و عناوین واقعی بدل می‌شوی. هیچ کاری از دست هیچ‌کس بر نمی‌آید. زور این عشق واقعی به اشک‌های من نمی‌رسد چه رسد به جاده‌ای که دارد تمام رویاهایم را می‌بلعد...

 

 

  5

خرداد

  90

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

تو اختراع خدا بودی برای این هوای مرطوب. مزه مزه‌ی دلخواهی که روی لب‌هایم می‌نشیند. نه اعتراض می‌کنی نه سکوت. قورتت می‌دهم. توی گلویم گیر می‌کنی. مثل همین حالا که توی زندگی‌ام. . .

پشت چراغ‌قرمز گیر کرده‌ام. پشت ندیدنت از روی تعمد. هیچ عینکی دودی هوایت را آلوده نمی‌کند و خورشید زورش به شب چشم‌های تو نمی‌رسد.

تو اختراع خدا بودی برای بی‌حوصله‌گی‌های من از این آدم‌های معمولی. آدم‌هایی که از خودم شروع می‌شدند تا به نقطه‌ی پایان شعری برسند. به فتحی که بستن تمام درها بود.

تو اختراع خدا بودی از باقیمانده‌های برگه‌های سفید دفترم. از آخرین خطی که جوهر خودکارم آفرید. از بهشتی که توی تکه‌های شکسته آخرین یادگارت کشف کردم.

توی چمدانت دلتنگی‌هایم جا نمی‌شود. حالا که می‌روی به باغچه‌ی بچه‌گی‌هایم برگشته‌ام. به کاسه‌ای که با گل می‌ساختم و عمرش به خشک شدن نمی‌رسید. هنوز هم فکر می‌کنم هیچ‌کس نمی‌تواند با دست‌هایش اینقدر غصه بخورد که من. با ضربدری چسب‌ها‌ی هیچ پنجره‌ای وضعیت زنده ماندنم این‌طور قرمز نمی‌شد، حالا که می‌روی به پس دادن توپ پسر همسایه برگشته‌ام. به تلخی تنهایی پشت دیوار بی‌اجازه. مثل رویایی که همان روزها با من قهر کرد و راهش را از من جدا کرد. پر از حسرت فریاد نزدنم. سکوت می‌خواهم اما طبل‌ها توی سرم می‌کوبند. داری می‌روی، خودم را توی خودم دفن کرده‌ام. این حرف‌ها از قبرستان می‌آیند...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که می‌ترسم هوا را زیادی نفس بکشم، کم بیاوری. از ادامه دادن و ماندن. از جدالی که نشسته توی چشم‌های پف کرده‌ی جوانت. می‌ترسم هوا کم بیاوری برای زنده ماندن در همین نزدیکی.

توی خیابان گوهردشت که قدم می‌زنی، همه‌چیز می‌تواند فضای حضورت باشد. گوشی را بر‌می‌دارم و به جانت نق می‌زنم. می‌خندی. تو معنی نشانه‌ها را خوب می‌فهمی. معنی برو گفتن‌های مرا. ماندنت مثل قهوه‌ای که ته فنجانم می‌ماند غلیظ است. مثل لفت دادنت برای خداحافظی و سیگاری که تمام نمی‌شود وقتی بخواهم بعد از خاموش کردنش از تو بگریزم. زودتر که به کافه می‌رسم، داستان‌های نیمه‌کاره‌ام صدایشان در می‌آید. باید همه‌ی این تردیدها را تمام کنم. اسمم را پایشان بگذارم و حواله‌شان کنم به رفتن. مثل تو که توی تردیدت حاضرم یک ساعت بدون سفارش حتی زیرسیگاری منتظر بمانم.

به من کمک کن که حرف نزنم. پیش من بنشین بی‌انتظار کلامی. این تنها کاری است که هیچ‌کس نمی‌تواند برای خیلی از لحظه‌هایم انجام دهد. کمک کن این بغض مثل ابرهای خیال تو از سرم بگذرد. تو داستان می‌نویسی تمام زندگی‌ات را و من زندگی می‌کنم توی داستان‌هایت.

همین نزدیکی دراز کشیده‌ای روی زمینی که حالا هر دو‌نفر ما می‌توانیم ضربان بی‌قراری‌اش را دریافت کنیم. کافیست دلم بلرزد، تو خواب اگزوز‌های سوراخ شده‌ی میدان شاه‌عباسی را می‌بینی. خواب می‌بینی که یک پیکان قدیمی مرا سوار رفتنش کرده و هرچه فریاد می‌زنی برنمی‌گردم که از پشت شیشه تحملم را بازی کنم.

دراز کشیده‌ای زیر آسمانی که گوشه‌ی ابری در آن به تو لبخند می‌زند که گوشه‌ی دیگرش توی چشم‌های من باران شده.

همین نزدیکی، همین حالا که هر دویمان سیریم و بی‌طاقت. نه حرف زور می‌خوریم و نه زورمان به این حرف‌ها می‌رسد. پر از پیام‌های نفرستاده‌ام. پر از شباهت‌های نامحسوس به تو وقتی کلافه‌ام می‌کنی از رویاهای محسوست. توی دردسر هم افتاده‌ایم. توی ظرفیت درکمان از آزادی. از رهاشدن این دست‌ها در جهانی که مثل فاحشه‌ای خیابانی توان فریب ما را ندارد. توی آره گفتن‌های بی‌اجازه. نترسیدن‌های مشترک. انگار تمام عشق دنیا گلوله شده و در تاریکی راهرویی که با صدا همدیگر را در آن بوسیده‌ایم به شک من و تو شلیک می‌کند. ما قاتلان با تفاهمی هستیم که این دروغ‌های کشته شده را به هیچ‌کس لو نمی‌دهیم. همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که می‌ترسم هوا را زیادی نفس بکشی. کم بیاورم. 

خرداد90

 

نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin