وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه


آی دیوانه، دیوانه دوستم داشته باش. این آخرین دیوانگی قرن است که دو انسان با تفاهمی نامعلوم توی یک بشقاب صبحانه می‌خورند و با دو تاکسی مختلف از ردپای هم فاصله می‌گیرند.

دوستم داشته باش زیر این سقف‌های اجاره‌ای. پوست دلهره‌ام را بکن، عریانی دردناکم را ببین که با تو قسمتش کرده‌ام. توی لیوان‌هایی که ته سیگارهایمان را قورت داده‌اند، حمامی که در آن آرزوهایمان را بخار کرده و لباس‌هایی که هرکدام یک گوشه از تنهایی‌مان را می‌پوشاند.

آی دیوانه، ما داریم در خلاء اتفاق می‌افتیم. این دیوارها قول داده‌اند رازهایمان را در خودشان آوار کنند، تو قول بده تنها با من به لکه‌دار شدن این صحنه بخندی. به اتاق بی‌گناهمان وفادار بمان، به دوست داشتنی که مثل خوره توی ملحفه‌ها نفوذ کرده، و پرده‌ای که از گوشه‌اش عطر زنانه‌ام فرار می‌کند.

دوستم داشته باش، اندکی مانده به رفتن، توی راهروهای پنهانکاری که با فاصله‌ی بدون شکی از آن پائین می‌آئیم. آنقدر پائین که به زمین برسیم. تو آقای نویسنده‌ی محبوب من می‌شوی، من خانم خودم توی تاکسی راه برگشت.

دوستم داشته باش اندکی پیش از اینکه این آدم‌های ناحسابی را کسی حساب کند. پیش از نگاه اخموی راننده از دیدن دست‌هایت روی گونه‌های من. پیش از اینکه پشتمان تیر بکشد، دلمان به درد بیاید و این سیگار نم بکشد توی دستهایمان، وقتی هرجا که چشم می‌گردانیم نوشته است: سیگار کشیدن ممنوع...

خرداد90

 

پ ن: با داستان "کفشدوزک" در سایت چوک به روزم

http://www.stop4story.blogfa.com/

و باز همین داستان در سایت طغیان

http://www.toghyan.com



نوشته شده در شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin