وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

 در روانشناسی یک اصل هست که از آن به‌عنوان اصل "انکار" یاد می‌شود که بصورت یک مکانیسم دفاعی عمل می‌کند. در این اصل آدم‌های درگیر با مسئله‌ای خاص، با شدت و حدت منکر وجود یا ابراز آن مسئله در خود و رفتارشان می‌شوند که به‌طور غیر‌قابل‌انکاری در ایشان وجود دارد. مثل انکار علاقه شدیدشان به غیبت کردن و داشتن تجربه‌های هیجان‌انگیز ممنوعه‌ای که به علت ترس از قضاوت یا توجیه فرهنگی عدم بروز برخی رفتارهاست. حالا صادقانه بیائیم در وجود خودمان بگردیم و ببینیم چه چیزی را داریم در مجامع عمومی با هر وسیله‌ای انکار می‌کنیم. این‌همه تلاش برای وارونه نشان دادن واقعیت‌ها از کجا منشاء می‌گیرد؟ اگر داریم انکارش می‌کنیم پس چرا ته دلمان و توی ذهنمان شبانه‌روز به آن می‌پردازیم و راجع به آن خیال‌پردازی می‌کنیم؟

صادق بودن با خود، یکی از دشوارترین رفتارهاست. دشواری غم‌انگیز و بغض‌آلودی که حال آدم را تا ساعت‌ها، روزها و حتی ممکن است ماه‌ها خراب کند.

همه این‌ها را گفتم که بپردازم به مقوله پیچیده وبلاگ‌نویسی و انتظارات نویسندگان و مخاطبان از این زندگی سیستماتیک که به لحاظ حضور پر رنگ انسان در پشت پرده آن، سمت و سوهای تودرتو و غیر قابل‌پیش‌بینی انسانی را به خود گرفته است.

مدت زمان طولانی نیست که سر از دنیای نت در آورده‌ام. بدون اغراق 10 سال طول کشید تا دوباره خودم را احیاء کنم و برگردم دفترهای شعر نوجوانی‌ام را مرور کنم و یادم بیفتد که همیشه دنیایی ماوراء برای بیان عمیق‌ترین رنج‌هایم داشته‌ام. دنیایی نزدیک و امن و مهربان. بی‌سرزنش و بی‌حد. برگشتم به کاغذ کاهی‌های آشنای شعر.

"افکارتان را با واژه‌ها به بند بکشید، نگذارید که از دست بروند."

وبلاگ ساده‌ای ساختم. با شعرهای و نوشته‌های کوتاهی که تا از زمین و زمان خسته می‌شدم می‌نوشتم و به اشتراک  می‌گذاشتمشان. روزهای اول این وبلاگ برایم حکم دفترچه یادداشت الکترونیکی را داشت که به آن سر می‌زدم و از بالا رفتن تعداد نوشته‌هایم در آن به وجد می‌آمدم. مثل مادری که دلواپس بچه‌هایش می‌شود. از نوشتن خودم ذوق‌شده می‌شدم. از اینکه چقدر فرصت از دست دادم و چقدر حرف بود که نگفتم، ننوشتم ... . من زندانبان مهربانی بودم که بسیاری از افکارم را پر داده بودم.

بعد از مدتی که پیام‌های ورودی پست‌هایم را چک می‌کردم، متوجه شدم این دفتر خیلی هم شخصی نیست. کسانی هستند که بی‌خبر به آن سر می‌زنند و نوشته‌ها با چشم‌های کسانی به‌غیر این مادر مهربان که من باشم دیده می‌شد. تازه فهمیدم این زندانیان بی‌آزاری که نام من پایشان نوشته شده، به هیچ عنوان دیگر متعلق به من نیستند. من تنها وظیفه‌ام باز گذاشتن درب این وبلاگ برای روزهای ملاقاتی بود. ته دلم هیجان عجیبی برای پیام‌های جدید داشتم. گاهی حتی مهم‌تر از خود شعر‌ها و نوشته‌ها، درک حضور آنها از جانب آدم‌هایی بود که نه دیده بودم و نه می‌شناختمشان. و این درک حضور، به واقع درک حضور من بود که داشتم توی دنیای منقلب شعرهای پست‌مدرن و مدرن این روزها، پیکر نیمه‌جان شعر مومیایی شده‌ام را می‌کشاندم. تلاش برای احیاء زبان و ساختاری که مرده بود. شاید تنها برگ‌برنده من، احساسات بی‌شیله پیله‌ام بود.

اعتراف می‌کنم که هر روز که می‌گذشت دلم می‌خواست تعداد شماره‌های پیام‌ها بیشتر و بیشتر شود. دلم می‌خواست دیده شوم و در این فضا که نه خبری از آشنایی بود و نه از قضاوت‌های معمول، دوست داشتم من واقعی‌ام در این نوشته‌ها به نقد کشیده شود و خوانده شود. گاه شیطنتی می‌کردم، به وبلاگ‌های این و آن سری می‌زدم، ردی بر‌جا می‌گذاشتم که شاید کسی پی این رد بیاید و مرا بخواند. به نظرم انتظار دیده شدن و خوانده شدن طبیعی‌ترین انتظار یک وبلاگ‌نویس است. یک ارتباط متقابل و سازنده در چنین فضایی، می‌تواند تشنگی یک نویسنده و مخاطب را پاسخگو باشد. هرچند امکانات این فضا، فاصله‌های کیلومتری بین ما و دوستان و نزدیکانمان را کاهش

می‌دهد، و ناخودآگاه فرای نقد و نظرهای کارشناسانه، پیام‌های دوستانه‌تری هم راهشان را به جعبه پیام‌هایت باز می‌کنند و مثلاً فلان دوستی که سال‌هاست در قاره‌ای به‌دوری دلتنگی از تو زندگی می‌کند می‌تواند بیاید بگوید، هی فلانی آمدم و خواندم و رفتم. همین.

می‌خواهم اذعان کنم.

باز هم همه این‌ها رو گفتم که برسم به این نقطه که دلگیر از کم آوردن نویسندگانی هستم که دیگران را به واسطه لینک نامشان در صفحات وبلاگ طرف می‌شناسند. هرکس که ایشان را معرفی کرد و اثری صدباره معرفی شده از ایشان را انتشار داد، به ناگاه نابغه هنری معرفی می‌شود که بیا و ببین. دلگیری از مافیای سیاه و سفید این نشست‌ها و خواستن‌ها و دیدن‌ها. این فیلتر مخوف "من کجای ذهنتم"‌ی اجباری که وادارت می‌کند یا باشی یا نه. یا پیه مجیز‌گویی و تائید و تائید و تائید را به تنت بمالی یا به جریانی خانمان‌برانداز واگذارت کنند. این زخم‌ها صد البته که هیچوقت پرنده‌ای را نگران بد‌پریدن نمی‌کند، حالا گیرم آسمان شعار و حاشیه و کلیشه راهی برایشان نداشته باشد. پرنده همیشه پرنده است و با بادکنک‌های ترسوی هیچ کجا، مقایسه نمی‌شود. دلگیرم از استعدادهایی که تمام حیات هایهویی‌شان وابسته به پی‌نوشت‌های سفارشی است و هنرشان با تمام احترام در گوشه‌ی خاک‌گرفته‌ای نشسته است. دوستانی که می‌رنجند و می‌روند... و سقفی که دیگر طاقت خیلی‌ها را ندارد. کاش فرزند کسی نباشیم در ادبیات. . . محتاج شنیدنش هم نباشیم، لااقل بزرگی خود ادبیات به یادمان بیاورد که حتی اگر کلمه‌ای به دیگری آموختیم، کوچک‌ترین وظیفه‌ی قلبی ماست در قبال انسان‌ها نه منتی که تمامی ندارد و انتظار آفرین است.

یادمان نرود که اصل انکاری هست که مثل دیواری محکم کتمان‌های بی‌حساب کتابمان را به سخره می‌گیرد. کاش مرد باشیم و پای حرف و عملمان بمانیم...

 

پ ن: قصه که تمام شد یادم افتاد می‌توانستم طور‌دیگری تمامش کنم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin