وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

رسیدن که نه، اما احتمالاً در تمام مدت راه داشتیم به یک دقیقه تنهایی در کنار هم فکر می‌کردیم. حسی شبیه نجات پیدا کردن از بی‌خوابی چند روزه توی قطار، مثل یک جای سفت و بی‌تکان که می‌توانی با خیال راحت و آرامش سرت را بگذاری و بخوابی. از انتهای راهرو قطار، دستت را به حالت مخصوصی بالا می‌آوری و همه‌ی اداهایت شبیه ارادتی می‌شود که لاجرم بغیر از چشم‌های من نباید به چشم این مسافران خسته و کنجکاو برسد. سری تکان می‌دهم به آهستگی پلکی که بسته می‌شود و این انگار تکان خوردن لنگری بزرگ می‌شود توی دلت.

سفر دارد کم‌کم به ماجرای پشت پرده‌ای بدل می‌شود، وقتی که از حضور و صدا خسته می‌شوم و می‌خزم توی کابین شماره 6 و پرده را کیپ می‌کشم و من می‌مانم و یک پنجره‌ی وسیع که همه‌جور منظره دارد. روی تخت ملحفه کشیده با آرامش دراز می‌کشم. تنها سطح مطمئنی که احتمال هیچ آلودگی بر آن نمی‌رود، به لطافت دست‌های مادر آنروز غروب وقتی با حوصله داشت تایش می‌زد و مدام آرزو می‌کرد که خوش بگذرد و حواسم به وسایلم باشد. دلم را آیا بخشی از وسایل به حساب آورده بودی مادر؟

صدای کشیده شدن درب کشوئی تکانم داد. از ترس و هیجانی عجیب پر می‌شوم. نفسم توی گلویم گیر کرده بود. صدای حرکت قطار توی سرم بالاگرفت، انگار کسی دارد آهنگ آشفته‌ای را با صدای بلند می‌نوازد. زمان اندکی از چفت کردن در کابین تا آوار نگاهت بر صورتم طی شد. مثل فاصله‌ی اندک درک حرفهای نگفتنی بینمان از ایستگاه‌صفر حرکت، وقتی حواسم پرت موهای طلایی دخترت شده بود، روی لبخندت توقف کردم و بعد از دو روز هنوز در همان ایستگاه گوشه‌ی نیمکت چوبی قدیمی نشسته‌ام که بیایی و بابت جابجایی کوله‌پشتی‌ام از تو تشکر کنم. مبهوت می‌نشینم و در همان سکوت می‌خواهم توضیح بدهی از اولین روز تا امروز. بگویی چرا موهای دخترت آنقدر طلایی است که چشم‌هایم را می‌زند، چرا این کوله‌پشتی آنقدر سنگین است که تو باید از راه برسی و از پله‌ها بالا ببری‌اش، می‌خواهم همه‌چیز را توضیح بدهی بجز اینکه اینجا روبرویم نشسته‌ای و منتظر نشسته‌ای که بخاطر ایستگاه صفر حرکت از تو تشکر کنم.

کتفم درد می‌کند. کوله‌پشتی خیلی سنگین است، مثل بغض سنگینم از دیدن همسر و فرزندت و خارج از طاقتم مثل این کوله‌پشتی که قدم‌هایم را کند می‌کند و نمی‌گذارد به موقع برسم. صورتم را به شیشه می‌چسبانم و خداحافظی مسافران با خانواده‌هایشان را در ایستگاه بین راه بهانه می‌کنم برای گریه کردن. دلم برای برگشتن تنگ می‌شود...

صدای پای دخترت از راهرو که به گوشمان می‌رسد دلم هری می‌ریزد، به دنبال یافتن چیزی که نمی‌دانم بلند می‌شوم، نه توی جیب کناری و نه در لابلای لباس‌های تاشده هیچ راه گریزی پیدا نمی‌کنم. یک لحظه چشمم به آینه می‌خورد، شبیه همسرت شده‌ام، شبیه عصرهای منتظر و دست‌هایی که دارد از سه رشته‌ی طلایی، زنجیر ابدی از زیبایی می‌بافد و یک رژ‌لب نارنجی که پررنگ می‌شود برای استقبال تو. چفت کوپه را باز می‌کنم. ترس توی چشم‌هایت می‌نشیند. می‌خواهی حرفی بزنی انگشتم هیس بزرگی می‌شود، کمی مقاومت و درب کشویی که با دست‌هایم باز می‌شود و تو که شبیه سرزنش دیر رسیدن‌هایم تلخ می‌شوی و می‌روی.

یک ایستگاه مانده به آخر، از قطار پیاده می‌شوم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin