وقتی قصه ام می شوی
نثر، داستان کوتاه
پایان دههای که برای بسیاری از ما ده سالهی پختگیها و ناکامیها و برخاستنها بود غربتزدایی در صفحههای یک و صفر، سلامهای بیغرض و باغرض هی فلانی ما چقدر شبیه آن دو پرندهایم که هزارسال پیش آن نقاش اعدامی کشیده بود... نوروز دلتنگی برای موهای راضیه، کی برمیگردیهای به زبان نیامده و باز هم ایمان به رشتهای که با هیچ سونامی پاره نمیشود فروردین، فصل تازهای از آدمهای تازه و بزمهایی که تشنگی این خستگی را کمی التیام میبخشیدند، سیزده بدرشدن از نحسی دیوارهای تنهایی اردیبهشت بیخبری. مثل حفرهای که تمام احساسات منقرض را فرو میکشد، تو میروی، کمکم از تمام ثانیههایی که حواسش به تکتک خاطرههای نرسیده باشد. آینده را پیچیدیم توی روزنامه، انداختیم گوشه خیابان. یقهمان را کشیدیم بالا و مثل نامردهای گمنام رفتیم توی صحنه. خرداد یک یادش بخیر بغضآلود عمیق... ، "درمحفل عزای آینهها و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد/فروغ" بین خودمان باشد این جماعت نشئه مسخره نیستند/ احسان مرداسی " تیر که پرتاب میشود، به هدف میخورد. برگشتم ببینم آن تپههایی که با هم از آنها گذشتیم آیا هنوز رنگ سبز چشمهای بابا هستند؟ هی فلانی این رسیدن چقدر تاوان دارد؟ امرداد را قصه مینویسم که ما نمیمیریم، راستی ما اصلاً چرا نمیمیریم؟ ازکینه ی تو پریم آقا گرگه! از تو متنفریم آقا گرگه ! کم آرد بمال روی دست و پایت ما گول نمیخوریم آقا گرگه! / جلیل صفربیگی شهریور که از دست میرود چارهای نداری بجز تحمل این زردشدگیهای زودرس، سرخی سیلی خوردگیها و پیرمردهایی که مثل برگهای کهنسال زخم خوردهاند. زهرا به این درخت دخیل نبند، این امامزاده قبرش خالی است ... مهر/بان مثل نبودنت... عاشق کارون نادیده شدن، شرجی شرجی ... توی میدانی که هی دور میزنم هی دور میزنم دور ... بالاخره دور میشوم... " هلاک اینم که با این دستها یکی را خفه کنم .. غرور یک نفر را له کنم یا چه میدانم با این دستها تمام احساساتی که به تو داشتم را منتقل کنم و شاید هم دلم میخواهد با همین دستهای کوچولو یک کار بزرگ انجام دهم .. دستهای ما دروغ میگفتند .. هیچ کدام از این روزهای خاکستری ما را به هم نزدیک نکرده بودند .. باور کن چشمهای ما دروغ گفتهاند که آن نگاهی که سراسر فضا را پر میکرد عشق بوده وگرنه الان .. اینجا و اکنون شبیه دختر بچههای پنج، شش ساله بغض نکرده بودم و به دنبال کلمهای نمیگشتم تا بتوانم بگویم برای لحظههای با تو بودن متاسفم .. برای با تو نبودنهایم متاسفم .. برای همه چیز متاسفم .../گلاره چگینی" آبان شبیه مامان میشود، شبیه راه یکطرفهای که همیشه به انتحار ختم میشود. انتحار دلخواه عاشقی که از قلاب بافتنیاش راه میگیرد توی خانه، توی کوچه و توی خیابان. شبیه دنیاست مامان که چشمهایش پشت عینکش جا مانده، دستهایش توی دستکش، پاهایش توی صندل سیاه آشپزخانه. شبیه مامان است مامان. "همه دردهای این فرشته نازنین تقصیر من بوده. تقصیر عشق خودسرم که واسه خودش به هرز میرفت. تقصیر من بود که میخواستم بهترین خوبیهای دنیا واسه من باشه. شاید تقدیر این بوده، ولی همیشه چیزهای خیلی بد، واسه ما میشه تقدیر. میخواستم تقدیرش رو عوض کنم. به همین راحتی، به همین سختی. دوست داشتم، تقدیرش رو عوض کنم تقدیری که خودش دوسش نداشت. میخواستم توی کار خدا دخالت کنم./ساموئل کابلی" آذر یعنی دلتنگی قدم زدن زیر باران را با هم حرف بزنیم. ولی هیچ خیابانی قدمهایمان را به یاد نیاورد. یعنی توی ناباوری حضورت بغض کنم و بخندم. ایمان بیاورم. ایمان. هی فلانی چقدر دلم میخواهد بیایی زل بزنی توی چشمم و بگویی مرا از هزار سال پیش از تولدم میشناسی. " هیچکسی مهمان من نبود . خواستن - رفتنی بود – که باید آزادش میکردم از این سر تا آن سر – خط فاصل زمین و آسمان . رفتن - دیدن - فهمیدن ./ آرزو اسلامی" دی روی دار میروم. دستهایت مرا میبافد. با چهل رنگ. روی دار معلق میمانم. دستهایت نجاتم نمیدهند. ریشههایم را میزنی. زیر پا میروم... دنیای من سرشار است سرشار از آ.ل.تهای مصنوعی روئیده در هوا بر بکارت رویاهای طبیعی من پوزخند میزنند/ آرمان شرفی بهمن اسم پسر همسایهمان بود که یک روز که مادرش به من گفت عروس خوشگلم تا شب گریه کردم. میترسیدم کسی مرا از حریم امنم دور کند. بهمن، سی سالگی درک مهربانی بابا بود. سی سال بعد از جیغهای مامان. سی سال دور شدن از حریم امنم... "گیرم که دست میزدی و شاد میشدیم پای غمی غریب ولی در میانه بود خورشید میرسید شبیه زنی عبوس تقدیر جاده بود، سفر بود، خانه بود /آرش شفاعی" اسفند روی آتش میریزم که بوی آرزوهای تهگرفته در نیاید. یکشنبه روز تعطیل است. روز خاکستر سیگار و پیکر مچالهی ما ته زیرسیگاری. کدام دست ... کار کدام دست بود؟ خدا من بودم ته فنجان قهوهی تلخی که دایرههای تو در تو داشت. شبیه زنجیرهایی که صدایش از پشت دیوارها میآید و بیخوابم میکند. خدا من بودم ... "سرم را گذاشتم روی سینهاش آرام شد... وخوابید! مردهها همیشه میدانند که چطور بخوابند...!/هستی حکیمیان" *** ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است اکبراکسیر تازه داشتم تصمیم میگرفتم که از رودخانهات ... ، قلاب انداخته بودم از عاطفهای مبهم. من صیاد خوبی نیستم. ماهی صورتت مرده بود، زیر نقابی که خودم روی صورتت گذاشته بودم...
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال ماندهاند ؛میشکنند
دندانساز راست میگفت:
پسته لال ؛سکوت دندانشکن است !
| Design By : Night Skin |

