وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

چه جمله‌ی زیبایی بود: " حصر آیت‌الله آزاده تمام شد."

چقدر انتظار کشیدم که روز مکافات که رسید، روز مکافات رسید، روز مکافات، مکافات...

چقدر انتظار بیهوده‌ای که هنوز خورشید بی‌شرم، طلوع می‌کند بی‌هیچ ابایی از عیان‌سازی حفره‌ای که در روح ما سر باز کرده است...

چه انتظار بیهوده‌ای

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

قطار گذشت. تکان دستم را هیچکس ندید. همه به مسیر همیشه‌ی آمدنم زل زده بودند و من از مسیر مخالف می‌آمدم. جا ماندم.

به مسیر همیشه آمدنم زل زدم. کسی نمی‌آمد...


نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

همه‌چیز تیپ عکس به خودش گرفته بود، زمین خیس، آدم‌های دونده و سربازهایی که بلند‌بلند ترانه می‌خواندند. صف نانوایی، بخار دهان عابران، مه، گربه، خیابان...

دستم را توی جیبم کردم و توی دلم سوت زدم و رفتم ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

وقتی نه پلکانی هست، نه پشت‌بامی. چاره ندارم که از رویا بالا بروم و به این ستاره‌های دلواپس رضایت دهم. مبادا که عقده‌ی انجام ندادن شیطنتی از این دست، از من کودکی بسازد که از زندگی بگریزم و به رویا بیاویزم. چاره ندارم. باید حالا که درختی در باغمان نداریم، حالا که باغ نداریم، قباله نداریم و همه‌اش تقصیر صدام بود که بمب می‌انداخت وسط زندگی‌های آراممان و از همان لحظه‌ها که سنگر گرفتیم، دیگر از سنگر در نیامدیم و کز کردیم آن گوشه‌ی خاکی و به منظره‌ی شب و مهتاب، از قعر نجات عادت کردیم. چاره ندارم، گیسوانم بلد نیستند اهلی باشند، به دست قیچی می‌دهمشان، می‌گویم لطفاً کوتاهشان کن، اما تا کارش تمام شود آنقدر اشک می‌ریزم که سوی چشم‌هایم کم می‌شود برای دیدن حجم مرده‌ی آن‌همه دخترانگی، که چاره ندارم برای اسارتشان. هنوز هم دارم به آخرین پیچ این خیابان نگاه می‌کنم. چراغ ترمز روشن نمی‌شود. وقتی می‌روی، همه‌اش نگران لیست وسایلی هستم که پول خریدشان را نپرداخته‌ای و این بهانه‌ها که با به اضافه‌ای هر‌روز به آنها می‌افزایم، سنگین می‌شوند، مثل قرضی که توان پرداختنش را نداری، چاره ندارم. دوست دارم تنها باشم، اما تا از پیچ خیابان می‌گذرم، گم می‌شوم در اینهمه مقصد بی‌سرانجام و نگران بر می‌گردم نگاه می‌کنم به پنجره‌ی خالی و باد روسری‌ام را، نه ... دلم را تکان می‌دهد.

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

مانتوی خاکستری، تسلیم حرارت اطو شده بود، و با هر حرکت، چروک اخم بر تنش صاف می‌شد. در حرکات زن شتابزدگی به چشم می‌خورد. وقتی لبخند مانتو وسیع شد، اطو را از پریز کشید و دوان‌دوان خودش را به جلز‌ولز بامیه‌های غوطه‌ور در ماهیتابه رساند و شعله را پائین کشید. گوجه‌های رنده شده را به بامیه‌ها اضافه کرد، قدر نمک و فلفل و اندکی آب. سری چرخاند، در ماهیتابه را که گذاشت، گویی موسیقی دلخراشی پایان گرفته باشد. دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش ردی سفید بر جای گذاشته بود. گوشه پنجره را باز کرد که هوا قدری عوض شود.

 

- اون پنجره لعنتی رو ببند، تازه از حموم در اومدم، مگه کوری. سیگار را در مشتش پنهان کرد و بی‌آنکه برگردد، پنجره را با غضب هل داد. لنگه پنجره هنوز کامل چفت نشده بود که شیر سر رفت و بوی سوخته آن فضا را پرکرد. صدای غرغر مرد با اضطراب پنهان کردن سیگار در دستش، تحمل بوی شیر سوخته را برایش ناممکن کرد. عق زنان خودش را از آشپزخانه بیرون کشید و به سمت دستشویی دوید ...

 

نسیمی که پرده را تا چانه‌اش بالا آورده بود، تعجیلش را به یادش انداخت. صدای قل‌قل آرام قابلمه بامیه، احوالش را تنظیم می‌کرد. پنجره را بست. زیر قابلمه را خاموش کرد. نه عنکبوت کوچکی که از شب قبل گوشه‌ی سقف آشپزخانه مشغول تنیدن تار شده بود، و معلق‌زنان در هوا مانده بود و نه خرده‌نان‌هایی که گوشه پادری ریخته شده بودند، باعث توقفش نشد. مانتو را به تنش کشید. با پد‌پنکیک رد عرق را در صورتش محو کرد و شال زرشکی را شل روی سرش تنظیم کرد. از دیدن خودش در آینه اندکی جا خورد. رنگی دودی موها به صورتش بی‌حالی دلچسبی می‌داد. قی گوشه‌ی چشمانش را با دستمال پاک کرد و سیاهی‌شان را با مداد‌سیاه تر کرد. گونه‌های خوش‌فرم گل‌بهی‌اش به صورت استخوانی گندمگونش، طراوت می‌بخشید. امروز شکل جوانی مادرش شده بود، که با همان لب‌های خندان، سال‌ها بود ردیف دندان‌های سفیدش را از پشت قاب عکس قدیمی به رخ می‌کشید.

 

- این چه لباسیه که باز پوشیدی؟ آخه تو کی می‌خوای فکر آبروی من باشی؟ معلوم نیست تو کله‌ی پوکت چی می‌گذره که هربار به غلط کردن مهمانی رفتن می‌افتم، خودتو این ریختی می‌کنی... اُه از دست تو که همیشه باید مراقب رفتارت باشم... از اتاق بیرون می‌رود اما زنجیره‌ی ناخوشایندی که از دهان مرد فرو می‌ریخت، تمام قدرتش را سلب می‌کرد و مرد باز هم بجای "امشب چه زیبا شده‌ای"، همان جمله‌های فرساینده را تکرار می‌کند.

 

پیش از آنکه در ساختمان را ببند، یکبار دیگر سوپاپ‌های اطمینان هر اتفاق ناخواسته‌ای را در ذهنش مرور کرد، و چون هیچ صدایی به گوشش نرسید، دو بار کلید را در قفل چرخاند و رفت. می‌دانست که حالا حتماً عنکبوت از حرکت باز ایستاده و مورچه‌ها با خرده نان‌های گوشه‌ی پادری، ضیافتی برپا کرده‌اند. برای مرد هم که فرقی نمی‌کند محتوی قابلمه‌ی روی گاز چه باشد. به اهتزاز در آمده بود، زنی با موهای دودی و شال زرشکی، قدم‌هایش گرچه از سنگینی بار چمدان، سنگین برداشته می‌شد، طنین خوشی داشت، طنینی که هیچگاه اینگونه زیبا نشنیده بود... خش خش ...

نوشته شده در جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin