وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

خیلی طول کشید تا تونست قلک گلی را پر کند، منهای اون چند‌باری که به زور از توش چند سکه‌ای بیرون کشیده بود، همیشه باید از چیزی می‌زد که بتونه شاهد سنگین شدنش باشه.

قلکش هیچوقت پر نمی‌شد اما دلخوشی‌اش بود

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

برای برگشتن خیلی دیر شده بود، از خیابان عبور کرده بودی و با اولین تاکسی از من چنان دور شده بودی گویی که سخت‌ترین کار دنیا پیدا کردن و دوباره دیدنت بود. چقدر نشانی‌های کمی از تو داشتم. حالا که رفته‌ای حفره‌ای از بی‌خبری در ذهن دارم و هیچ خیابانی قرار نیست حضور اتفاقی ترا به من هدیه کند.
هیچ خیابانی؛ هیچ کوچه‌ای، هیچ دری. تنها من مانده‌ام و سیاره‌ای که از آدمیزاد تهی است، حتی عکسی هم نیست که از لای کتاب‌های نیمه‌خوانده زمین بیفتد، و پرتابم کند به نشانه‌ای از تو
نشانه‌ای از تو که این روزها با عبور این تاکسی‌های زرد، تکانم می‌دهد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin