وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

حتی آواره‌ها هم، برای قضای حاجت از آلونک کارتنی‌شان که پا بیرون می‌گذارند، به دورترین فاصله ازین حریم سست فکر می‌کنند. حتی اگر در راه برگشت، باد همه‌ی زندگیشان را با خود برده باشد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

لااقل بخند، دارند نگاهمان می‌کنند. بگذار به تو افتخار کنم، و نیش نگاه کسی دلم را نسوزاند که تو بازهم ابروهایت را در هم گره کرده‌ای و باز هم بهانه می‌تراشی.

لااقل نگاهم کن، حالا که روبرویت ایستاده‌ام و دارم آسمان ریسمان تنهایی‌ام را می‌بافم که این روزهای سرد، بگذرد، با طاقتی که می‌سازمش، کمتر هوای کفش‌هایت را داشته باش، سرت را بالا بگیر، ثانیه‌ای نگاهم کن.

لااقل بگو این رنگ سرخ پیراهن، به من نمی‌آید، خودت را به ندیدن نزن، و در پاسخ سوال صریحم نگو که نمی‌دانی.

... این شعر‌ها را اگر نمی‌خوانی، خیسی میز را با کاغذ آنها خشک نکن، اگر کتاب‌هایم را دوست نداری، لقی میز را با آنها نگیر، حالا هم مثل آدم‌های محترم، دستت را دور بازویم بینداز و بیا آهسته‌آهسته از مسیر غروب دور شویم، تا اگر خواستی غرغری کنی، کسی نشنود، و تنهایم که می‌گذاری، بار سنگینش را بی‌تحمل نگاهی به اتاقم بکشانم...

...

لااقل بگذار کمی که دور شدم در را محکم پشت سرت بکوب. بگذار فکر کنم ایستاده‌ای و داری له شدن برگ‌ها را زیر پاهایم نگاه می‌کنی، بگذار فرق داشته باشد امروز، شاید طاقت تکرار کردنش را دیگر نداشته باشم.

لااقل باد اگر وزید، اگر پرده توری صورتت را نوازشی کرد، کمی لبخند بزن، و بجای فکر کردن به خوابزدگی، به نشانه‌هایی توجه کن که این روزها خیلی به تو سر می‌زنند.

تا یک روز عصر، که هوا رو به خنکی می‌رود، مجبور نباشی درب ماشین زرد‌رنگ کرایه‌ای را برایم بازکنی، و محکم با من دست بدهی، به واسطه نگاهی که از تو می‌دزدم، و سایه‌ات که تا محو شدن ماشین در انتهای کوچه، مرا و رفتنم را تماشا می‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

از زمانش که می‌گذرد، "حیف‌" می‌آید، اول همه‌ی جمله‌ها می‌نشیند. نمی‌دانم چه ابری خواب این واژه را برای روزهایم دیده بود. هرچه هست، با خودش لشگری از دلتنگی و بغض دارد که شاید باید منتظر شوم که زمانش بگذرد...

حیف...

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

من مداد رنگی‌ام. کمی قدیمی شده‌ام اما هنوز، صفحه‌های خالی به وسوسه‌ام می‌اندازد که دریا بشوم، آسمان بشوم، جنگل بشوم. و ترا نقاشی کنم که تنها رد پایت باقی مانده است، و گاه آرزویت را که با روی گشاده روبرویم نشسته‌ای و چشم‌هایت را که از تمام رنگ‌ها تهی‌ام می‌کند، کم می‌آورم، کم.

من مداد رنگی‌ام. بعضی رنگ‌هایم به آخر خط رسیده‌اند. هرچقدر سعی می‌کنم که عادل باشم، نمی‌شود. کسی هم مداد تک رنگ نمی‌فروشد و رنگ‌های بی‌مصرف هم با تمام شدن رنگ‌های پرمصرف، ناچارند که به کناری گذاشته شوند. به آخر خط بعضی مدادها که‌ می‌رسم قدرشان را بیشتر می‌دانم و با احتیاط بیشتری در دست می‌گیرمشان.

من مداد رنگی‌ام. هر وقت دلم بخواهد، همه‌ی صفحه‌ها را رنگ پیراهنت می‌زنم. همه‌ی آدم‌ها را شبیه تو می‌کشم، هر وقت دلم بخواهد، نزدیکم می‌شوی، بی‌رحمانه و بی‌چشم.

می‌دانم این مدادهای کوتاه هم روزی به انتها می‌رسند. این مدادهای کوتاه که رؤیای بزرگ ترا برایم زنده می‌کردند.

من مداد رنگی‌ام. ترا نقاشی می‌کنم.

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

بوی غریبی هوا را پر کرده بود، حتی وسوسه بازی‌های دسته جمعی هم نتوانسته بود وادارم کند که مثل همیشه زودتر از موقع به مدرسه بروم. دلم گواهی بد می‌داد، مهربانی زیاده از حد مامان به دلهره‌ام می‌انداخت. بابا بی‌آنکه حرفی بزند، تسلیم، گوشه اتاق کز کره بود و با انگشت‌هایش بازی می‌کرد. حتی پول‌توجیبی قابل‌توجه امروز او هم خوشحالم نکرده بود. خانه بهم ریخته بود و مامان که بی‌خیال این‌همه آشفتگی، کمد‌ها را زیرو رو می‌کرد، مطمئنم می‌کرد که اتفاقی که نباید دارد می‌افتد، و من که همیشه از تمیزی بیش از اندازه مامان خسته می‌شدم، چقدر دلم می‌خواست ببینم که این آشفتگی‌ها با دست‌هایش محو می‌شوند، و حتی بی‌خیال چشم‌غره‌های عتابگرش بودم که به بی‌توجهی‌ها و شلختگی‌هایم می‌رفت. دیشب اگر زودتر خوابیده بودم، اگر پچ‌پچ‌های مامان بالا نگرفته بود و سعی بابا در پائین آوردن صدایش جواب می‌داد، اگر خودم با گوش‌های خودم نشنیده بودم ...

-             بچه‌ات هم ارزانی خودت، دیگه خسته شدم...

-             هییییییییییییس...

بابا که صدام زد، نه بلندی گفتم و دویدم سمت اتاقم.

-             ستاره جان داره دیر می‌شه

-             ننننننننننننه

این‌بار اما بغضم ترکید و صدای قدم‌های محکم بابا قلبم را به هراس انداخت. سایه‌اش که به اتاقم وارد شد، سرم را برگرداندم و میله‌های پنجره را محکم در دستانم فشردم و فکر می‌کردم که آیا بگم که دوباره همه چیز را شنیده‌ام و می‌دانم...

-             ستاره، چی شده بابا؟

نه، لحنش هم با همه تلاشی که می‌کرد مثل همیشه نبود. هرچه مهربانی بیشتر می‌شد، بیشتر می‌ترسیدم. دست‌های سایه روی سرم حرکت خفیفی کرد، انگار منتظر جرقه‌ای بودم که خودم را بغلش بیندازم، تا به بهانه‌ی گریه‌های پر صدای من، کمی از اندوهش را سهیم شوم.

*

هیچ چیز جلوی رفتن مامان را نگرفت، نه من که از شدت هق‌هق  صدایم در نمی‌آمد، و نه حتی این‌همه وسیله که با سلیقه خودش خریده بود و چیده بود. کمی مکث کرد، حتی در آن حال، اشک‌هایی را که از گوشه چشم‌های گریزنده‌اش پائین می‌افتاد، دیدم. یک‌وقت‌هایی در زندگی هیچ نیرویی مانع جریان تند و عمیق رودخانه نمی‌شود، چیزی در آب افتاده بود و این جریان آن‌را با سرعت از ما دور می‌کرد. کمی که گذشت، دیگر هیچ از سایه مامان در کوچه باقی نمانده بود. شاید اگر چمدانش سنگین‌تر بود، تا رسیدن به آژانس سر خیابان، آهسته‌تر از پیش چشمانم دور می‌شد و بیشتر می‌دیدمش...

بابا را یک ساعتی ندیدم. هیچ‌چیز را ندیدم. دنیایی در من فروریخته بود که زمانی برای بازسازی‌اش می‌خواستم. بعد از یک‌ساعت، سایه‌اش روی صورتم افتاد. حالا لباس‌هایش را عوض کرده بود و ته‌ریشش، با بوسه‌های هول‌هولکی که از من می‌کرد، پوستم را به خارش می‌انداخت. خانه را خاموشی عجیبی فراگرفته بود...

-             ستاره جان بابا، حاضر شو بریم شهر‌بازی

بدون هیچ مقاومتی پاشدم و زیر نگاه‌های سنگین بابا، لباس‌هایم را از کشو بیرون کشیدم. جوراب‌هایم پیدا نمی‌شدند. تا آمدم داد بزنم، اسم مامان روی لب‌هایم ماسید. تنم کوفته بود. برای آدم خسته، کسی که در جریانی گرم، جوراب‌های تمیز را با محبت به دست بدهد، محالی نزدیک است.

زنگ تلفن، رسوایی بی‌گناه مارا می‌نواخت. سایه از اتاق بیرون رفت و صدا قطع شد. مثل مجرمانی فراری با سرعت سوار ماشین شدیم و از خودمان گریختیم.

بازی‌هایی را که بتوان با بابا انجام داد، کم بودند، اما دست‌های پیچنده من، وقتی دست‌هایش را در هیچ شرایطی رها نکرد، فهمید که باید با همین سکوت محتاط همسفرم بماند. سکوت و تحمل احاطه‌مان کرد، چراغ‌های رنگی از فراز چرخ و فلک، منظره‌مان را روشن می‌کرد. با تپق بابا در سوار شدن، خنده‌ی بی‌دلیلی بر لبانمان نشسته بود که حالا حالا نمی‌خواستیم از دستش بدهیم. این اولین‌بار نبود که با هم درگیر چنین تجربه‌ای شده بودیم. روزهای اول کمی سخت بود و اگر عطر مامان، مثل سایه‌اش، آهسته‌آهسته از کوچه رد می‌شد و می‌رفت و دور می‌شد، شاید این بغض‌ها هم تا مدتی بی‌خیال ما می‌شدند.


نوشته شده در یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin