وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

مهربانی می‌کند این نسیم با موهایم که بهم نمی‌ریزند و همچنان آماده دیدار تو هستند، اگر چه آشفتگی رسم این روزهای بی‌دریغی است، مثل همان‌روز بارانی، همان پریشانی، و چشم‌هایم که دلواپس قضاوت نا‌بهنگامت بود و آن لبخند که از همه دردها رهایم کرد. این روزها دلم پر می‌کشد برای پنجره‌ی بی‌منظره و کلاغ‌ها و آنتن‌ها و من و تو درسی که نمره نمی‌گرفت مگر از دستان خدا. صبح هوای رفتن به سرم می‌زند و عصر انگار سنگینی مشق‌های تلنبار را بر دوش دارم. و صدای زنگ که از همه‌چیز رهایمان می‌کند، و ما چقدر آدم‌های خوبی هستیم که به فال برگ‌های قربانی اعتماد می‌کنیم، و تا پاسخ آمدن از آنها می‌گیریم، باران می‌بارد. گاهی گریه کردن بهانه نمی‌خواهد. مثل همین الان دلتنگی، هم کیف گرفته‌ام، و هم تمام مدادهایم را تراشیده‌ام اما کسی مرا به صف‌های بی‌قرار و منتظر دعوت نمی‌کند و قرار نیست شاگرد مدرسه‌ی دولتی روزهای پائیزی باشم. اصلاً اگر قرار به برگشت باشد، کدام ردیف شیطنت می‌نشینی که بیایم و این‌همه سال پچپچه را به قیمت اخراج از کلاس برایت بگویم، تا فردا که دست بزرگتری در دستم است برای آنکه بخشیده شوم.

برگشته‌ام. کمی دیرتر از فردا، راهم نمی‌دهند به لیست حضور و غیاب. آنقدر بزرگ شده‌ام که کوچکی‌ام را کسی باور نمی‌کند

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

طوری رفتار کن که فکر نکنم همه‌چیز از بین رفته است، به اندازه یک جرقه کوچک حتی، به من این امید را بده

 

پ ن: نمایشنامه تماشاچی محکوم به اعدام، مرا محکوم به اعدام کرد

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin