وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

آسمان که می‌بارد، سبک می‌شوم از برف‌های این حرف‌های تلنبار. از سنگینی تو که بر دلم نشسته‌ای. باز هم کودکی را کشته‌اند. قلبم از آرزوهای دست‌نیافته پر می‌شود. با من حسرتی برای دویدن و فریادی می‌ماند و ابری که گلویم را سخت می‌فشارد. آسمان که می‌بارد، بیچارگی دست‌های فشرده بر‌ ماشه را می‌بخشم. پر از سخاوت می‌شوم. یادم می‌رود جنگ، زبان تقویم‌ها را نمی‌فهمد و مناسبت‌های رنگی، در زیر دود انفجار مدفون می‌شوند. نه سالی نو می‌شود، نه کادوئی تقدیم. به‌جای چشم‌براهی مردی که مهربانی این روزها را به کودکان هدیه می‌کند، سعی می‌کنم این پاهای بریده را از هم تشخیص دهم. سارا و دارا این روزها به کفن هدیه می‌شوند. زمین جشن گرفته. به حال مردگان بی‌آزار چه فرقی دارد، آسمان ببارد یا نه؟

 

 

21/10/87

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

 

آهسته قدم می‌زنم که پوسته احتیاطم ترک نخورد. مبادا کسی حواسش پرت من شود و به کودکی‌ام پرتاب شوم. چقدر بزرگ شدن دردسردارد. این پیچ سرسبز به هوس دویدن می‌اندازتم. هوس بی‌خیال خندیدن. اما آهسته قدم می‌زنم که مبادا خطای نابخشودنی از من سربزند. این‌روزها مادربزرگ با پیراهن گلدارش هم نیست که پشتش پنهان شوم که دست کسی به من نرسد.

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin