وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

 

 

صفحه که برویم باز می‌شود دستانم ناخود‌آگاه بروی آن می‌لغزد. احساس می‌کنم تا ساعت‌ها حرف برای گفتن دارم. و من چه عاشق این صفحات خالی‌ام. عاشق منظره رقص افکار در شکل واژه‌ها. منظره کشف ناگفته‌های انباشته در سر و محو سنگینی افکاری که گاه خسته‌ام می‌کند. خسته. به این دنیای آفریننده اعتماد دارم. به این لحظه‌های پر‌اشتیاق شکل‌گیری و رویش. به این‌که با همین نوشته‌ها می‌توانی گردآور کسانی باشی که راه و رسم نوشتن نمی‌دانند و چه با خوانش افکارت چون همزادی دوستت می‌دارند و برای همیشه مهمانت می‌شوند. اینکه تو مسئول می‌شوی، و نمی‌توانی از هر در سخنی برانی. و حتی شاید مورد انتقاد قرار بگیری. چه مشغولیت شیرینی که با واژه‌ها درگیر می‌شوی و خودت را از میان ایشان کشف می‌کنی.

این‌که پریشانی‌هایت را سامان می‌بخشی و هیچ حرف حیفی هدر نمی‌رود. از همه دلچسب‌تر این‌که مسئول می‌شوی و چه چیز زیباتر از این خصیصه می‌تواند ترا بالا ببرد و بزرگ کند. شاید به این دلیل باشد که از خرید دفترهای سفید آنچنان مشعوف می‌شوم که از خرید کتابی تازه. به من که مجال می‌دهی، پرواز می‌کنم. این تنها طریقی است که انتظارش را می‌کشم.

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم روشنه

این را مادرم گفت. من اما نگران بودم. صبح وقتی توی ناباوری قدم به خیابان گذاشتم احساس کردم به این شهر تعلقی ندارم. احساس کردم رأی‌گیری در سرزمینی که رأی آدم‌هایش را می‌توان با یک جمله فریبکارانه و یا هزینه‌ای اندک خرید، معنی ندارد.

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم شور می‌زنه

این را مادرم می‌گوید. این روزها که من کمی دیرتر به خانه می‌رسم.

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

راستی این روزها از من چه خبر؟ از من که قافیه تمام شعر‌ها را به قلم باخته‌ام و دستانم به اراده‌ی تست که واژه می‌آورد و دنیا همه تکه‌ای از چشم‌هایت شده است.

از من چه خبر که احساس می‌کنم عاشقم، و ثانیه‌ای ازین عطوفت رهایی ندارم، گم شده‌ام شاید دست‌هایت پیدایم کند، گم شده‌ام، گم ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

مرا درک می‌کنی. شاید با اشاره‌ای کوچک، چشمکی، تکان دستی. خیالم راحت می‌شود. حرف‌های بزرگی برای چشم‌های تو دارم. زبانم که قاصر می‌شود، مرا درک می‌کنی.

این سکوت پابه‌پای ما، این لبخندهای بیگاه، این که هستی و هستم و دیگر هیچ.

مرا درک می‌کنی، که می‌آیی اینجا می‌نشینی کنارم و به فنجانی چای دعوتم می‌کنی. حتی اگر طاقت نگاهت را نداشته باشم.

مرا درک می‌کنی، که کیفت را بر می‌داری و می‌روی و منظره‌ام از تصویر تو هر لحظه کوچک‌تر پر می‌شود.

وقتی که هستی و نیستی. اینجا و هر کجا. وقتی که دوست می‌داریم و خلسه‌ی اعتماد تمام هوای این حوالی است.

مرا درک می‌کنی و این‌جا ماندن را دوست دارم. این سرزمین بی‌دغدغه آرامش را.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

احساس می‌کنم از انگیزه‌های ماندن خالی شده‌ام. می‌خواهم آهسته آهسته از این خیابان بگذرم، از ایستگاه خسته‌ام. نه تو می‌آیی و نه باد موافقی می‌وزد. بیهوده سال‌های زیادی است که بلیط به دست منتظر آن اتوبوس بی‌سرنشین مانده‌ام. منتظر تو که این روزها از همیشه به من نزدیک‌تری. باید بروم. این قباله‌ها پابندم نمی‌کند. این روزها نه خانه می‌خواهم نه حکومت. چوبدستی از آرزوهای رونده دارم و می‌خواهم به جاده بزنم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin