وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

سکوت کرده‌ام، در سال‌هایی که از سکوتم در آنها پشیمان نیستم. نه در تمنای عشقی که در بی‌صدایی شعله گرفت و افسرد، و نه در روایتی که هیچ‌کس از زبانی نشنید. نه، هیچ‌گاه از اسطوره‌ی عطرهای خاطره‌انگیز پشیمان نیستم، که بوی قرمه‌سبزی در روال این روزها جاریست. وقتی گریز می‌زنم به تکه‌پاره‌های پریشانی که از سکوت دارمشان. مسافری که چشم‌هایش با رفتن نقاشی شده بود، سهمی از قباله‌های این برج‌های سیمانی نمی‌خواست. سکوت کردم، اما پشیمان نیستم که پرنده‌ای در قفس خودخواهیم اسیر نماند، ستاره‌ای را در بند چشم‌هایم نخواستم و قد کشیدم و از بالای دیوارها، تمام صحنه‌های بی‌بدلیلی را می‌دیدم که از من گذشته بودند. مثل تو و آن دود رقصانی که از لابلای موهایت، در انعکاس آفتاب و سایه در ذهنم مانده است. سکوت کردم که واژه‌های دلواپس این آرامش را از هم نپاشد و چیزی رازگونه، شاید برای تو نگه داشتم، در صندوقچه‌ای بی کلید. شاید هم در زیر‌زمینی که هنوز از تکه پاره‌های گذشته آکنده است. پیش از رسیدن بولدوزرها و تیرآهن‌ها، پیش از احساس نیاز به اتاق‌هایی بیشتر برای انسان‌هایی بیشتر. مثل دفترچه‌ای رنگ‌باخته شاید، کسی به شکل کودکی تو مرا ورق بزند و افسانه‌ات را در چشم آینه‌ای شکسته تکرار کند. سکوت کردم که پیر نشوی، اینجا کنار من، با همان تصویر جوان و آرام. و هر وقت که بخواهم داشته باشمت، به سادگی رویا ... در سختی دلتنگی.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

وقتی به تو فکر می‌کنم، همه جهان پنجره‌ای است که با فصل‌های رنگی در مقابل چشم‌هایم منظره می‌شود. انگار شانه به شانه‌ام ایستاده باشی. دستی فنجانی چای برای ما می‌گذارد. ترجیح می‌دهیم که سر از تماشا برنداریم. همه‌چیز این دنیا برای ما عوالمی کودکانه را می‌ماند، و آن آدم‌ها که با سرعت از پیش چشمانمان در گذارند، هیچ از اعجاز تماشا نمی‌دانند.

وقتی به تو فکر می‌کنم از آرزوهای بزرگ خالی می‌شوم، با خیال تو جزیره‌ای هست که در آن سکنی می‌گیرم و دست هیچ حادثه‌ای آرامش تماشای غروب خورشید بر فراز دریا را از من نمی‌گیرد. اینجا که تو هستی آخر دنیاست. آخر تمام دغدغه‌ها و بی‌تابی‌ها. چیزی در من هست که طاقت همه نبودن‌هایت را می‌آورد. کمی که دلتنگ می‌شوم از زندگی عبور می‌کنم، به اتاقی می‌رسم بی در، کتاب دارم و قلم. تمام حجم‌های زمان را دارم. و تو را که آهسته با هبوط تنهایی در من حلول می‌کنی. وقتی به تو فکر می‌کنم لطفاً بگو کسی نیاید، این میز سال‌هاست به صرف تنهایی رزرو من و تست و چای که سرد شد دوباره بلند می‌شوم، می‌ایستم، ادامه می‌دهم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

مثل همیشه باز هم کلافه‌ی نا‌مفهومی احساسی هستم که از همیشه دمغ‌ترم کرده. نمی‌دانم و همین همه کشش بی‌گاهی است که خوابم را پرانده است.

نمی‌دانم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

توبه می‌کنم از تماشای تو، اما تو قاضی بی‌رحمی هستی و محکومم می‌کنی به تماشا. کاش زندانی باشد که طاقت این‌همه گناه را بیاورد، و دستی که بر میز کوبیده می‌شود این‌بار حکم رفتن مرا امضاء کند.

می‌ترسم که یادم برود کجای این دنیا هستم، تو مرا به بالا پرتاب می‌کنی. قلب کودکم از ارتفاع تو می‌ترسد. از تو سرشارم اما می‌دانم این لحظه‌های قشنگ از رهایی خالی‌ام می‌کند. می‌ترسم یادم برود کوله‌پشتی‌ام پشت در است و دلم در تب و تاب رفتن

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

نمی‌گریزم، همین نزدیکی‌ها می‌مانم، مثل کودکی‌هایم که راه‌گریز به جایی  نداشتم  می‌گذارم که حادثه اتفاق بیفتد. کمی ترس و کمی استرس دارم اما تجربه به من آموخته که فشار این لحظه‌های دیرگذر، معبر معجزات دیریاب است. شاید تو از راه برسی و مرا نجات دهی. شاید تمام آنچه که به هراسم می‌اندازد در همین دقایق محو شوند، شاید کسی دلش به حال دلواپسی‌های این چشم‌های منتظر به رحم بیاید. نمی‌دانم. هرچه که هست نمی‌گریزم. سرم را بالا می‌گیرم، فوقش این است که مثل همیشه نمی‌آیی.

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |

سلام

باز هم با خودم قهر کرده‌ام و آمده‌ام این گوشه دنج دارم برای خودم می‌نویسم. بی‌خبر از هرچه که در تمام دنیا می‌گذرد. اصلا خوبی این گوشه‌های دنج هم همین است. می‌آیی می‌نشینی و برای خودت سیاره‌ای می‌شوی که در سیاه‌چاله‌ای خودش را گم کرده. به‌هرحال باز هم دارم خودم را می‌نویسم...

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin