وقتی قصه ام می شوی
نثر، داستان کوتاه
میدانی نتیجهی اینهمه سال ادب و رعایت و مهربانی چه بود؟ اینکه از روی ادب جلوی رفتنت را نگرفتم که مبادا دست و پاگیری این عاطفهی لعنتی، دست و پاگیر دل بیقرارت شود. گریه نکردم که شأن متشخص زنانهام زیر حجاب بیخیالی مرسوم حفظ شود و باورت شود که هرکس که برید لاجرم بریده است. و آنقدر ایستادم و دور شدنت را تماشا کردم که احتمال نیاز به تسکین از ذهنم دور شد و مثل وقتی که زمان از دست رفتهی ماندن را کسی به من تزریق میکرد، دلم میخواست این کولهپشتی خالی را توی راهرو جا بگذارم. مادر از تو ممنونم که همهی آنچه که داشتی به من آموختی، و آنچه من شدم تمام دغدغههای ترا در خود داشت اما همیشه حرف آخر این روزهای ناآرام را کسی میزند که برای موجود مهجوری چون من، ناشناخته است. امروز قرار است قهرمان قصهام را خودم انتخاب کنم. حالا که دستم به تو نمیرسد، پس میآورمت در این قصه و هرکاری دلم بخواهد میکنم. مثلاً آن روز زمستانی توی خیابان ولیعصر را بازنویسی میکنم، لباس مشکی را از تنت در میآورم و بجایش آن پیراهن صورتی را که خودم برایت خریدهام تنت میکنم، و بجای اینکه سرت را برگردانی و مرا نبینی، ترا با نگاههای خیره مینویسم که دستم را گرفتهای و میبری و میبری و دیگر هیچوقت به آخر هیچ قصهای نمیرسیم. امروز قرار است برایم گل بخری و مدام به خط داخلیام تلفن کنی و رشته تمام این بغضهای کهنه را پنبه کنی. امروز چها نمیکنم با این داستان و با تو .... اگر رئیس محترم ساعتی مرا به حال خودم رها کند که ترا بنویسم
| Design By : Night Skin |

